طرحی از یک زندگی...

۲۳ مطلب در آبان ۱۳۹۶ ثبت شده است

۱. توی مترو نشسته بودم....داشتم میرفتم میوه بخرم و یه سری خورده ریز....
یه بچه با پدر و مادرش کنارم بودن....معلوم بود که خانواده ی زنده ای هستن و به بچه هم اهمیت میدادن و وسط حرف زدناشون باهاش بازی میکردن.
بچه هه یه هو روی تابلوی مترو یه چیزی دید و گیر داده بود که برام ازین تیکتا (بلیت) بخرین. هی قانعش کرد مادره اما بی خیال نمیشد. اخرش مادرش گفت این رو اگه بخریم میبرنمون hell. اگه چیز خاصی منظورش نبوده باشه یعنی به سبک بعضی از ما بچه رو از جهنم میترسوند که بی خیال شه. 
جالبه که آدما واقعا شبیهن حتی اگه تو لایه های ظاهری زندگی متفاوت باشن....اینجا...توی سرزمینی که درصد بی دین هاش اینقد بالاست یه نفر بچه اش رو از جهنم بترسونه.....

۲. خیلی وقت بود از مردای غریبه نترسیده بودم....امروز که یه مرد سبزه ی ریش دار وسط بازار با نگاه سنگین برگشت و بعد از مکثی پرسید از اندونزی میای... چار ستون بدنم لرزید برای دقایقی....

۳. یک شنبه ها تنها روز مرخصی خدمتکاراست....خدمتکارا اغلب محجبه و از کشورهای مسلمون هستن.....همیشه سعی میکنم از نوع پوششم معلوم باشه که من خدمتکار نیستم... شاید ادم بدی هستم که این کارو میکنم....اما دلم نمیخواد کسی پیش فرضی راجع به من و خانواده و کشورم داشته باشه....

۴. رنگ زدن گفتن دوستم دارن....لبخند زدن برام توی اسکایپ..... واقعا شک کرده بودم....شکی دردناک و سرد و سخت....
نمیدونم اونایی که خانواده ندارن منبع انرژیشون برای ادامه دادن کجای دنیاست؟ خورشید زندگیشون کیه؟

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ آبان ۹۶ ، ۱۹:۳۳
الی

قرار بود پیام بدی که اخر هفته همو ببینیم...

پیام ندادی...پیام ندادم....

تمام اخر هفته تو تخت بودم....پشت پنجره ی بخار زده...

دلایلم برای تکاپو و بیداری کافی نبود....

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ آبان ۹۶ ، ۰۷:۵۵
الی
مادربزرگای من جاری هم بودن.....
یعنی با دو تا برادر ازدواج کرده بودن....
هر چی شوهراشون فس فسی بودن, خودشون شیرزن بودن.
مادربزرگ پدری  خیلی زبل و فرز و هنرمند بود. درست مثل مادربزرگ مادری با این تفاوت که مادربزرگ مادری دنیای مردم داری و دوستی و مهمون نوازی بود و مادربزرگ پدری تلخ و گله مند و خسته اغلب....یه بخشیش دلایل ژنتیکی بود....یه بخشیش هم زود بی شوهر شدن مادربزرگ پدری بود...تنها و بی کس بچه هاش رو به دندون کشیده بود.....

مادربزرگ مادری در اوج اقتدار و توانمندی توی یه شب اردیبهشتی افتاد زمین و دیگه پا نشد.....
مادربزرگ پدری اینقدر حرص همه چیزو خورد و تلخی کرد که اخرش الزایمر گرفت....شاید دو سالی بود اون اواخر که دیگه چیزی و کسی رو یادش نمیومد مگه در حد لحظه ای و خیلی کم....
اخرین باری که رفته بودم خونه یه گوشه سر در گریبان و ساکت نشسته بود.....ازون همه شیر زنی و انرژی یه ذره پوست و استخون نحیف مونده بود گوشه ی خونه.....همونجا که نشسته بود داشت به یه طرف میفتاد زمین....
ترسیدم....ناخوداگاه صدا زدم "بی بی".....
ناخوداگاه جواب داد "جونِ بی بی..."
از ته دلش گفت....مهربون تر و عمیق تر از همه ی عمر...مهربون تر از اون وقتایی که هوش و حواسش بود هنوز....
حالا هنوزم چند وقت یه بار یکی از ته دلش توی گوشم میگه "جونِ بی بی...."

امیدوارم هر چی توی این دنیا تلخ و خسته بودی و آرامش نداشتی...الان آروم باشی بی بی....
۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ آبان ۹۶ ، ۱۹:۵۴
الی

داشتیم حرف میزدیم....

یه لحظه سرش رو اورد بالا گفت میدونستی خیلی زیبا و باهوشی؟

گفتم هیچ کی به این صراحت نگفته بود...

گفت خوب من خیلی صریح بیان میکنم...اصولا ادما فکراشونو صریح نمیگن....

میخواستم بگم من زیبای باهوش کم رنگم....

من برای همه اونایی که برام مهمن کم رنگم....عادت دارن به رفتن و نبودن و ندیدنم...البته اگر بودنم براشون مهم باشه...

برای همه اونایی که برام مهم نیستن یا از سر خاطرات قدیمیشون دلتنگ میشن پر رنگم....دلتنگی های الکی....توجهای الکی....

چه قد دلم برای دنی تنگ شده....انگار هیچ کس به زلالی و همراهی اون تو دنیای من نیست....


۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۹۶ ، ۲۲:۲۵
الی

دانشگاه شلوغه...خیلی....

جشن فارغ التحصیلیه و این خارجیا انگار بچشون تخم دو زرده گذاشته مدرک کارشناسی گرفته.....دانشگاه در معدنی از گل و عکاس و دوربین و عروسک مدفون شده.....

میرم یه برنج ۵ کیلویی میخرم و میام خوابگاه....دلم ارامش و سکوت میخواد....

املت برای شام....

قیمه برای فردا....

جاروی کف اتاق و گرد گیری ها....

تمیز کردن صفحه لپ تاپ و جدا کردن چسبای روی اسکرینش بعد از دو سال از خریدنش....

حموم تمیز اساسی و شستن جورابا...

فکر کردن به این که کاش میشد خیلی سبک تر و ازاد تر و بی هدف تر زندگی کرد....

و بعد سرزمین فراموشی ها.....




۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۶ ، ۱۶:۰۶
الی