طرحی از یک زندگی...

خاکستریِ خال خالی...

سه شنبه, ۳۰ مهر ۱۳۹۸، ۰۲:۰۸ ق.ظ

دیروز عصر خوابیدم و ساعت ۹ شب پا شدم! 

و چنین تا ساعت ۴ صبح خوابم نبرد و اول هفته رو خیلی تلو تلو خوران و لنگ ظهر بیدار شدم و ماشالله به من...

سر بحثا و اتفاقای این مدت اعصابم خورده زیر پوستی...

ناامیدم از همه ارتباطات دوستانه ای که داشتم....

من از دوستایی که توی کشور قبلی داشتم جز یکی دو تاشون دیگه علاقه ای به بقیه ندارم....دقیقا همون یکی دو تایی که هی وقت دوست نزدیک حسابشون نمیکردم ولی روزگار باید به من بفهمونه همونا از بقیه عادل تر و قدردون تر و نرمال تر بودن....

این روزا بیشتر از هر چیزی یاد نصیحت یکی از استادا میفتم....

یکی از دانشجوها داشت تو گروه توضیح میداد که به خاطر دوست دخترش باید حتما زودتر بره فلان کشور و برنامه هاش رو عوض کنه و ....

استاد گفت خیلی زوده که مسیر رشد خودت رو بابت کسی بخوای این طوری رها کنی و عوض کنی...

استاده حرفای الکی هم زیاد میگفت اما اون بار یه چیز خوب گفت...

گفت وفادارترین در حق تو خودتی و توانایی خودت....

اولویتت رو بذار رشد خودت...قوی شو چه از نظر روحی و درونی و چه تو کار و علم و اجتماع....

 

حالا من بیشتر ا زهمیشه با پوست و خون و جونم این زهر تلخ اما حقیقی رو دارم باور میکنم....

همه چیز گذراست برای تو الا خودت....

همه محبتایی که حتی اگه تو رویایی ترین و بالغانه ترین حالت ممکن هم باشن...کی میتونه بگه که ادمیزاد پر از عقده ها و نکات پنهون نیست...که ادمیزاد موجودی هست که عوض میشه...که دچار یکنواختی میشه....که خدا میدونه پشت هر تصویری چه واقعیتی نهفته از عقده ها و خاطره ها و لایه های پنهانی که حتی خود طرف هم نمیدونه....

چه برسد به اینکه محبت بالغانه و غیر خودخواهانه ای من نمیبینم اصلا توی دنیا....

که حتی همون محبت مادر به فرزند هم به هزار امیده...که مادرت هم ارزوی یه فرزند موفق داره که سربلندش کنه نه اینکه اسیرش کنه....

 

برای همینه که دیشب خوابم نبرد بس دلم میجوشید از بی وفایی و بی ثباتی دنیا....

با یکی از همون معدود دوستای باقیمونده تلفنی حرف زدم و هم نظر بودیم توی خیلی چیزا و حال دل جفتمون خوب و راضی نبود....

امروز هم تو زنگ زدی و گفتی دلت گرفته از زندگی...گفتی فقط میفهمی حال دلت خوش نیست...

باید برم با چن نفر حرف بزنم....حداقل بخشی از این نگرانی رو کم کنم....