طرحی از یک زندگی...

امروز....

شنبه, ۳ تیر ۱۳۹۶، ۰۸:۰۹ ب.ظ

۱. با یکی از دخترای ایرانی حرف زدم...گفت الهام ما الان دوستیم اما روز اولی که من و تو با هم حرف میزدیم یه چیزی گفتی که من از عصبانیت امپر چسبوندم....ولی الان میشناسمت و میدونم منظوری نداشتی....

چه جالب...


۲. امشب هی گشتم تو فولدرا...نیستن...اون عکسا کلا غیب شدن....هنوزم گیج میزنم تو وصل کردن اندروید به مک....


۳. بحث درگرفته که مسجد شیعه ها پس فردا رو عید اعلام کرده و مسجد سنی ها فردا رو....بعضیا میگن عید عیده و شیعه سنی نباید جدا شه....بعضیا میگن شیعه ها دلیل فقهی دارن برای پس فردا اعلام کردن عید و اصلا هدف کل کل نیست....و من کماکان در بهت که خدایا واقعا تو خواستی دین بیاد برای اروم شدن و متحد شدن ادما؟ واقعا برنامه ی موفقی بوده؟


تغییر...

شنبه, ۳ تیر ۱۳۹۶، ۰۹:۵۲ ق.ظ

چند روز پیش داشتم تو حیاط دانشگاه راه میرفتم...دیدم یه اشنا داره از روبرو میاد...

به سختی شناختمش و گفتم اااببخشید...انگار تغییر کردید...نشناختمتون....

گفت من تغییری نکردم...اونی که عوض شده شمایی....

میخواستم بگم باشه بابا...حالا دیالوگای تمام فیلما رو نریز کف حیاط...

امروز....

جمعه, ۲ تیر ۱۳۹۶، ۰۸:۲۸ ب.ظ
با یک مقدمه ی کوتاه میرم سراغ اصل مطلب...
مقدمه اینه که وقتی هر بار فک کردی رسیدی به چشمه ی زلال اما دیدی که سرابه...دیگه باور نمیکنی هیچ چشمه ی خنکی رو...
امروز رفتم نحوه ی هرس کردن درخت و دلیل رشد ناکافی درختای تو باغچه رو با یه مسیول که از بیرون اورده بودن مورد بحث قرار دادیم...
بعد نمیدونم چرا امسال اینقدر روزه گرفتن سخت شده...تقریبا از ۱۱ ظهر من افقی ام....
بعد عصر اماده شدم و با یه گروه ۱۴ نفری از دانشجویان ایتالیا... هلند... اندونزی...هند...چین...کره جنوبی...بنگلادش و ... بریم برای شام بیرون....با دو تا از استادای دانشکده که از قضا زن و شوهر هم هستن....
ما رفتیم و طبق معمول من به این نتیجه رسیدم که مهربونی خاورمیانه و کشورهای مجاور یه چیز دیگه است...اصلا نزدیکن...از خودن....
تمام مدت با پسر ایتالیاییه در مورد مسیرهای هایکینگ و کوه نوردی حرف زدیم و واقعا از اون اقای دولازلوی توی سفید دندان هم گوش خراش تر و بلند تر حرف میزد و نصف مغزم و گوشم فرسوده شد رفت...بهش گفتم قشنگ ترین کلیسای شهر کدومه که معماریش قشنگ باشه؟ گفت اگه سوال هم داری بیا تو دانشگاه خانم فلانی جوابت رو میده...گفتم برو بابا...
استاده تا از در اومد سریع گفت الهام...من چه قدر لباس پوشیدن تو رو همیشه دوست دارم....اون دو تا دختر هندیه هم قبلش گفته بودن کفشت رو از کجا خریدی؟
بعد استاده اومد دو تا بچه هاش رو به من معرفی کرد....چه خانواده گرم و متفاوتی بودن...باباهه همش دستش دور گردن دو تا دخترشون حلقه بود...مامانه هم از اون ور میز خیلی نامریی طور مثلا به من گفت الهام میبینی مادر بودن چه سخته...میخواستم بگم نترکی تو...با اون تیپ در و دافی بچه ها هم که کلا باباهه تو دهنشون غذا میذاره....
بعد گفتن بار بعد همتون بیاید خونه ی ما و هر کس هم هر غذایی از کشور خودش که بلده اگه میتونه بپزه با خودش بیاره...
بعد خانومه گفت اخرین بار قبل به دنیا اومدن بچه ها میومدم اینجا میرقصیدم با دختر هندیا...
بعد که شاممون رو خوردیم گفت دلم میخواست الان جای رفتن با هم برقصیم!!
بعد خانومه شروع کردن به بحث علمی راه انداختن...اقاهه با چشمای گرد فت الان اخه بحث علمی میکنید؟ خانومه با یه جمله کوبنده گفت بله میخوایم بحث علمی کنیم و اقاهه دیگه جیک نزد....
بعدم ما دانشجوها با هم اومدیم بیرون و همه گفتن چون جمعه شبه ما میریم بار نوشیدنی بخوریم...
و چنین شد که من و دو سه عدد جوانک دیگر برگشتیم....

پ.ن. من یادم رفته با ادما برخورد کردن چه جوریه....من از همه خارجیا بدم میومد...از استادا بدم میومد...حالا وقتی به من توجه میکنن... وقتی از پوششم تعریف میکنن...تو جمع ازم میپرسن غذا رو دوست داری یا نه...مثل کسی که هی از اب سرد بندازیش تو اب گرم و بعد دوباره بکشی بندازیش تو اب سرد...ترک ترک ترک...خورد خورد خورد....چه قدر احمقم که برای ادم کردنم اینقدر نقشه ی مارپیچ طرح کردی؟