طرحی از یک زندگی...

اسفند...

سه شنبه, ۱ اسفند ۱۳۹۶، ۰۷:۵۶ ق.ظ

اسفند زیبا شروع شده...

توی اسفند فکر میکنی همه خوشبختیها در انتظارتن...

فکر میکنی برای همه چیز وقت داری...

به سبک روزای خونه تکونی قبل عید توی خونه....صدای داریوش توی گوشت میپیچه....

اون موقع ها داد میزدیم که بابا صدای اون ضبط رو کم کنین...افسرده شدیم بس این ناله کرد...

حالا قلندر و یاور همیشه مومن رو تو تنهایی پلی میکنیم تا زنده بشه توی جونمون یاد خونه....

خدایا...پناه باش....

روزگار کودکی...

دوشنبه, ۳۰ بهمن ۱۳۹۶، ۰۵:۵۶ ب.ظ

وقتی بچه بودم خیلی تنها بودم...

در واقع فکر میکنم همه ی بچه ها تنهان....

بزرگترا که اصلا نمیدونستن و یا یادشون رفته بود بچگی چه شکلیه...

خود بچه ها هم دوستیشون با هم بر اساس اسباب بازی و ... است نه ارتباط عمیق و ...

یادمه تو تنهاییِ من یکی از بهترین جاها برای در اومدن از تنهایی تو باغچه بود....

باغچه مون اون موقع ها پر بود از سبزی و افتابگردون و ... یه ابهتی داشت برای خودش...

یه گوشه ی دنج و ناشناخته اش یه سوراخ بود که خونه ی جیرجیرکا بود....

یه عالمه جیرجیرک توش بود...

هر روز ساعت ها مینشستم کنار اون سوراخ و حرف میزدم و حرف میزدم...

بهشون میگفتم که چه قدر دوستشون دارم...

تو خیالم همیشه اونام به من جواب میدادن....واقعا دوستم داشتن....

فکر میکردم جمع میشن دم در سوراخشون چون دلشون تنگ شده و میخوان با هم حرف بزنیم....

یادمه اصلا نمیدونستم اسمشون جیرجیرکه....فک میکردم اسمشون "دوستو" هست...

این اسمی بود که بر اساس لهجه ی کرمانی برای دوست هام انتخاب کرده بودم...

نمیدونم این درسته یا نه...اما من یادمه چند بار توی دستم گرفته بودم و بوسیده بودمشون....

یادم نیست کی این عادت حرف زدن با جیرجیرکای توی اون سوراخ و این خیال از سرم افتاد که نفهمیدم....

شاید اولین بار که مادرم به حالت وحشت و چندش با دمپایی دوید دنبال یه جیرجیرک و گفت این لعنتیا رو اگه نکشی کل فرش و موکت ها رو میخورن....

بعدا فهمیدم جیرجیرکا بلای بافتنی جات هستن....مادرم امون نمیداد یکیشون سالم در بره از خونه ی ما....

حالا از جیرجیرک مثل سوسک چندشم میشه....

فکر میکنم توهم میزدم که تو دستم مینشستن تا من ببوسمشون و باهاشون حرف بزنم....اخه تا ماان من بجنبه و دمپایی رو برداره اینا با سرعت نور در میرن....چه طور ممکنه تو دست من اروم نشسته باشن....


لحظه...

يكشنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۶، ۰۵:۴۱ ب.ظ

توی غوغای جهان...

توی تاریکی شب این ور دنیا و روشنی روز اون ور دنیا....

داشتم زیر دوش فکر میکردم....

خدایا....توی شلوغی دنیات...من یه الماسم.....

دست منو بگیر تا برسم به دیدنی ترین و ارزشمند ترین موزه ی تاریخ بشر....

خدایا...من خیلی رشد کردم از پسِ همه سال هایی که گذشت...

خدایا...من خیلی عاقل و کدبانو و فهمیده و دلسوز و توانمندم....

من رو بکشون به یه جایی که کم نباشه برای توانمندی هام.....

من غروری ندارم....من ادعایی ندارم اما منطق دو دو تا چهار تا به من میگه که منو باید ببری تا توی ابرا....تا بین ستاره ها...تا اعماق کهکشانها....

خدایا...نذار یه اسم گم شده بمونم توی یه دنیای کوچیک....

خدایا...اگه همراهی بهم دادی لطفا بزرگ باشه...و توانمند...و مغرور....و عاری از هر حقارت....عاری از هر ذلت....

قصه ی یه شهر دور...

شنبه, ۲۸ بهمن ۱۳۹۶، ۰۸:۰۵ ب.ظ

فرض کن نشستی داری تخمه میشکنی و فحش میدی که این چه وضعشه....فلان فلان شده ها....

بعد زورتو میزنی (تنها کاری که بلدی) و به هدفت میرسی و قدرت رو در دست میگیری....

در این لحظه یه سیستم در حال اجرا اداره اش افتاده دست تو و تو واستادی وسط گود و میگی منم رستم دستان....منم فلان و بهمان و همین طور رجز میخونی و رجز میخونی و خودت با خودت حال میکنی و زمان میگذره....

چون تازه رفتی وسط گود و هنوز سیستمه طبق روال سابقش داره کار میکنه فک میکنی از نفس گرم و معجزه ی دست تو هست که سیستم داره کار میکنه....

اما خبر نداری موریانه ها شروع کردن کارشونو....خبر نداری اون موقع که تو تخمه میشکستی هم یکی حواسش به موریانه ها بوده و تو خبر نداشتی....

بعد زمان میگذره و تو هم همین جور داری یقه چاک میدی و رجز میخونی....

یه هو بوم....یه ستون میریزه زمین.....

میگی "وای...چی شد....انگار اون ستونه دچار مشکل یه هویی شده...."

و ادامه میدی به رجزخونی....

بعد دوباره بوم....یه ستون دیگه میفته زمین....

میگی وای...چشمم زدن....کارشکنی کردن....و باز رجز میخونی....

و این سیکل هی تکرار میشه....

تو از رو نمیری....

تو وسط گرد و غبار و خون واستادی و رجز میخونی....

مهم تویی....تویی که نباید باور کنی هنر مدیریت یعنی هنر پیش بینی....یعنی اینقدر ذکاوت داشته باشی که بتونی بفهمی الان تو چه جهتی حرکت کنی تا ده سال دیگه تو یه جای درست واستاده باشی....

ته تهش بخوای یه حرکتی بزنی یه مشت کارای بی هدف و کوتاه مدت و ماسمالی طور میکنی که یعنی من فعال و ژرف اندیشم....

تو نباید از رو بری....باید اینقدر ادامه بدی که تو خاک و خون غرق بشی....

بدبختی ماجرا اینه که تو این خاک و خون موجود توانمندی هم تربیت نشده که بتونه جایگزین بشه....همه اینقدر درگیر حفظ جون خودشون بودن و دستشون روی کلاه خودشون بوده که اندیشه ی بلند یا تخصص فلانی ندارن....اصلا مگه اموزشی که این سیستم میده پشتش تربیت خاص یا توانایی خاصی حاصل شده که بشه باهاش کاری کرد....

اگرم کسی توانایی داشته یا اینده نگری ای داشته زندگی خودشو برداشته و رفته که رفته...رفته و اینقدر ریشه دوونده توی سرزمین جدیدش که یادش رفته یه روزی اهل شهر دور بوده....


برسد به دست تو...

شنبه, ۲۸ بهمن ۱۳۹۶، ۰۱:۴۶ ب.ظ

محبوب من....

تو خیلی گاو و بی شعوری...

خاک بر سرت....