طرحی از یک زندگی...

خوشبختی....

دوشنبه, ۲۰ آذر ۱۳۹۶، ۰۷:۴۸ ب.ظ
دوش گرفتم و برگشتم....
از هال رد شدم...
در اتاقو که باز کردم گرمای بخاری رسید به پاهای سردم....
تمیز و آروم نشستم کنار بخاری و برای خودم میوه پوست کندم....
دتس ایناف....

خَز....

يكشنبه, ۱۹ آذر ۱۳۹۶، ۰۷:۲۲ ب.ظ

یکی از خزترین و رو اعصاب ترین سوالای همه اینه که بیان یه دستی بزنن بگن کلک کی دعوتمون میکنی مراسم؟

کلک با کی سر و سر داری؟

کلک خودت بگو کیه که عاشقته؟

کلک بگو این چند روز خبری ازت نبود کجا بودی؟

کلک کی داره بهت پیام میده؟

و رو اعصاب تر از همه وقتیه که یه توهمی فراگیر میشه...یعنی چون همه فکر میکنن فلان خانم و فلان اقا شبیه همن پس حتما یه ماجرایی هم هست....سه ساله که من دارم جواب میدم که من اصلا فلانی رو نمیشناسم....کلا باهاش ۱۰ جمله هم حرف نزدم تو زندگی....باز دوباره دیروز یکی گفت کلک چه خبر از اقای فلانی؟

دیگه انگار ظرف اب جوش رو ریختن رو سرم....

امروز یکی پیام داده کلک خوب همه میدونن یه خبری هست با اون یکی فلانی....

یکی بیاد بگه به خدا خبر اونی نیست که شما فکر میکنید....چرا من یاد نمیگیرم عصبانی نشم....

واقعا وقتی حاصل سر به زیری و سکوت و متشخص و متین بودن اینه که هی بهت بگن کلک بگو چه خبره, اگه من ازین دخترای راحت و سر زبون دار و سر به هوا بودم دیگه چیا میگفتن؟ شایدم اونجوری جرات نداشتن اینقدر زر مفت بزنن.....


برای خودم....

يكشنبه, ۱۹ آذر ۱۳۹۶، ۰۵:۰۷ ب.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • الی

زیر نور ماه....

جمعه, ۱۷ آذر ۱۳۹۶، ۰۹:۳۱ ب.ظ

گفت ماه رو ببین چه قشنگه امشب...امشب شب چاردهه انگار....

نگاه کردم....چه قدر روشن و قشنگ بود....داشت بین ابرا حرکت میکرد و میدرخشید....

گفت ولی شکلش یه جوریه....

گفتم اره...انگار دمپایی زدن تو سرش....

هار هار هار زدیم زیر خنده و توی تاریکی راهمونو ادامه دادیم....

فک میکردیم تا همیشه جوونیم....

فک میکردیم تا همیشه کنار همیم...

گربه و کلاف نخ....

شنبه, ۱۱ آذر ۱۳۹۶، ۰۸:۴۸ ق.ظ
این یه هفته بحث سردار ازمون و صحبتش با خانوم ماریا که لباس پوشیده بپوش و ...خیلی داغ بود.....من خودم که فوتبالی نیستم منتظر بودم ببینم چیه لباسش که گفته بود به خاطر ایرانیا میپوشه....
ماجرای مربی کبدی هم که بسیار زیبا و عالم گیر شد با اون سر پوشوندن.....
چند روز پیش از بیکاری رفته بودم توی یکی از پیجای انجلینا جولی....وسط کامنتا یه هو چشمم خورد یه خانومی به زبون انگلیسی نوشته بود خوش به حالت که اون طوری که دلت میخواد لباس میپوشی....دعا کن من بتونم از کشورم برم....همینجوری شوکه بودم که این دیگه کیه که دیدم اسم خانوم غزل هست....و فهمیدم که کامنتیست از وطن....
دلم سوخت...دلم خیلی میسوزه....ماجرا در نظر من شبیه رابطه ی یه مادر نادون و یه بچه ای که تا قانع نشه دست از لج بازی بر نمیداره....شبیه بچه ای که میره دم خونه ی همسایه میگه خوش به حالتون...من از غذای مامانم متنفرم....بذارید بمونم خونه شما بچه ی شما بشم....