طرحی از یک زندگی...

امروز...

جمعه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۳۱ ب.ظ

باید میرفتم اداره مهاجرت برای یکی از بچه ها که خودش یه کشور دیگس یه کاری رو انجام میدادم....

سر راه باید میرفتم برای یه ایرانی تازه وارد یه سری چیزا رو توضیح میدادم...

توی دستم کتاب جای خالی سلوچ بود....از روی جلد گفت این کتاب انتشار فلان ساله...کفم برید....

عصر خسته بودم....باید میرفتم با یکی از ایرانی ها یه حسابی رو راست و ریست میکردم....

شب بعد از برگشتن از دانشگاه یه شیشه اب لیمو گرفتم....لیموها زیادی مونده بودن دیگه....

با شکلاتایی که رو دستم مونده بود شیر کاکایو درست کردم....

قلیه ماهی پختم...حموم رفتم...

حالا باید بشینم دکمه بدوزم برای لباس جدید....بدون دکمه خوب وانمیسته....

بعد باید یه کم خودم رو مرتب کنم...اتاق رو دستمال بکشم....

ورزش کنم شکمم بزرگ نشه....

چه قدر زندگی جزییات داره....


گس...

چهارشنبه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۱۹ ب.ظ

مثل پسر بچه ای که واستاده دم در و با پاش داره خاک رو زیر و رو میکنه....با چشماش محتاط و اروم این ور و اون ورو نگاه میکنه....

نگاه میکنه و دنبال یه چیزی مثل یه درد سر میگرده....

مثل وقتی که صدای مادرش از پنجره میاد که بیا بالا درست رو بخون....بیا بالا رفوزه میشی....

چه جوری میشه با همین یه جمله هر روز هر روز پسر بچه رو گول زد؟

چه جوری میشه بهش حق نداد؟

عطسه...

سه شنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۴۶ ب.ظ

هم آزمایشگاهیم الرژی داره و ان چنان عطسه میکنه که حس میکنم تمام میزش خیس میشه...

دستاش خیس میشه....جزوه هاش خیس میشه...همه در و دیوار خیس میشه....

:(