طرحی از یک زندگی...

این روزها...

دوشنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۷، ۰۷:۰۴ ب.ظ

یعنی الان کجایی؟

داری چی کار میکنی؟

حالت خوبه؟ بهت خوش میگذره؟

شبا راحت خوابت میبره؟

یعنی الان توی اسمونت از یه ستاره ی کوچیک که سوسو میزنه یاد و اثری هست؟


زرد و نیلی وبنفش  

سبز و آبی و کبود! 

با بنفشه ها نشسته ام،

سال های سال،

صبح های زود.

در کنار چشمه ی سحر

سر نهاده روی شانه های یکدگر،

گیسوان خیس شان به دست باد،

چهره ها نهفته در پناه سایه های شرم،  

 

رنگ ها شکفته در زلال عطرهای گرم،

می تراود از سکوت دلپذیرشان،

بهترین ترانه،

بهترین سرود! 

 

مخمل نگاه این بنفشه ها،

می برد مرا سبکتر از نسیم،

از بنفشه زار باغچه،

تا بنفشه زار چشم تو - که رسته در کنار هم -

زرد ونیلی وبنفش

سبز و آبی و کبود. 

 

با همان سکوت شرمگین،

با همان ترانه ها وعطرها،

بهترین هرچه بود و هرچه هست،

بهترین هرچه هست و بود!                                           

در بنفشه زار چشم تو

من ز بهترین بهشت ها گذشته ام

من به بهترین بهار ها رسیده ام. 

 

ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من

لحظه های هستی من از تو پر شده ست

آه!

در تمام روز،

در تمام شب،

در تمام هفته،

در تمام ماه،

در فضای خانه، کوچه ، راه

در هوا، زمین،درخت،سبزه،آب،

در خطوط در هم کتاب،

در دیار نیلگون خواب!   

 

 

ای جدایی تو بهترین بهانه ی گریستن!

بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام.

ای نوازش تو. بهترین امید زیستن! 

 

در کنار تو

من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام.

در بنفشه زار چشم تو

برگ های زرد و نیلی و بنفش،

عطر های سبز و آبی و کبود،

نغمه های نا شنیده ساز می کنند،

بهتر از تمام نغمه ها و سازها!   

 

 

روی مخمل لطیف گونه هات،

غنچه های رنگ رنگ ناز،

برگ های تازه تازه باز می کنند،

بهتر از تمام رنگ ها و رازها!  

 


خوب خوب نازنین من!

نام تو مرا همیشه مست می کند

بهتر از شراب

بهتر از تمام شعر های ناب! 

 

 

نام تو، اگرچه بهترین سرود زندگی است

من تو را به خلوت خدایی خیال خود:

«بهترین بهترین من» خطاب می کنم،

بهترین بهترین من!!

        

 "فریدون مشیری"

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش....

يكشنبه, ۲۸ مرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۰۵ ق.ظ

وقتی نوجوون بودیم با خواهرم رفتیم دو تا دفتر خاطرات قشنگ خریدیم....خیلی قشنگ....البته این ایده های قشنگ همیشه مال خواهرم بود و منم پشت سرش راه میفتادم به تقلید شاید....

همون تابستون هم خواهرم از کتابخونه عمومی شهر کتاب شهریار و فریدون مشیری گرفته بود...منم کتابای محمدعلی جمالزاده و جلال ال احمد رو....

اون تابستون تا توانی در دستم بود شعر شهریار و فریدون خوندم و توی دفترم نوشتم....هم تمرین ادبیات بود و هم تمرین خط....

این شعرو صد ها بار خوندم شاید.....صدها بار وقتی که توی تپه های سر سبز روستای اجدادی توی خلوت خودم روی اون تخته سنگ بزرگ مینشستم....وقتی باد میومد و توی چمن دراز میکشیدم....وقتی کنار بوته های نسترن وحشی مست میشدم از بوی نسیمی که بوی گون و درمنه با خودش به ارمغان میاورد تا روح آدمی رو خلع سلاح کنه تماما.....


همه میپرسند
چیست در زمزمه مبهم آب
چیست در همهمه دلکش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید
رو...
ی این آبی آرام بلند
...که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها
چیست در کوشش بی حاصل موج
چیست در خنده جام
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
نبض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را میشنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو میاندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

 

پ.ن. اینم قشنگه....و جدید...

من ضربه میخورم ولى حقمه شکسته هامو نمیخواد جم کنى ! جورى تعصب داشتم روى تو باور نمیکردم حراجم کنى ...

لحظه....

جمعه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۷، ۰۹:۵۹ ب.ظ

بارون میباره...

بارون میباره....

بارونِ خوب....

صدای پای قطره ها...صدای رعد و برق از پنجره ی اتاقم میاد... از پشت بوم....از پنجره ی هال....

تنِ بیمارم توی تخت گرمم ارمیده و پتو رو کشیدم روی پاهام....

دارم رقص گروه های رقص ایرانی رو میبینم....

چه لباسهای قشنگی...چه صدای ویولون قشنگی....چه صحنه ی اکلیلی و رنگی رنگی زیبایی....

چه قدر ترکیب زیبایی و جوانی و سلیقه قشنگه....

شکر برای همه این دیدنی ها....

سوال برای همه سکوتت....

سوال هایی که این روزها...این شبها...

امان بریده اند و منتظرند برای پاسخ....

وین راهِ بی نهایت...

چهارشنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۳۷ ب.ظ

اگه یه چاقو هزار بار دست ادمو ببره، بار هزارم هم مثل بار اول درد داره. درد لوث نمیشه که...تکراری نمیشه که...تغییر ماهیت نمیده که....

من میترسم...

از قاطعیت و جدیت زندگی...

همون لحظه که زیرِ تیغم و اماده ی شمشیر کشیدن به رویِ دیگری...وقتی که بخشی از بزرگ شدن ادمِ دیگری با شمشیرِ توی دست من رقم میخوره....وقتی که زیرِ تیغم منتظر برای زخم خوردن...برای شاید بزرگ شدن و یا حداقل برای دست کشیدن از ارزومندی های مصرانه و بی انتها...

دست شستن...بی ارزو شدن...فراموش کردن....چرا نصیب نشده بعد از هزار ضربه....

چه تاوانی باید داد برای ختمِ این امید واهی....