طرحی از یک زندگی...

ناخوداگاه...

يكشنبه, ۲ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۹:۵۶ ب.ظ

1. یه جا کارتی دارم که توش کارت در ازمایشگاه و اتاق خوابگاه و کارت شارژی خرید رو گذاشتم...اینقد جا نموندن این جاکارتی حیاتیه که بعضی شبا ناخوداگاه با خودم بر میدارم میبرمش تو رخت خواب میذارم کنار بالشم....فردا صبحشم باید کلی بگردم تا بالاخره زیر بالش پیداش کنم...

2. برم انقلاب کلی کتاب بخرم...گلشیری..دولت ابادی...اناگاوالدا...برم از تو خونه مون کلی کتاب بردارم....برم به یادِ تو قدم بزنم....

نَجِس....

يكشنبه, ۲ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۵:۳۱ ب.ظ

1. یادمه تو یکی از درسا بهم میگفتن که در عهد باستان زنها در دوران پریود نجس و بد به حساب میومدن و از شهر مینداختنشون بیرون و میرفتن توی غار و جاهای دور از شهر و بعد از تموم شدن این دوره میتونستن دوباره برگردن...

بعدها ملت عاقل شدن که این دوره ی سخت و حساس و درناک پریود هم مثل همه دوره های سیکل های دیگه ی رشد و غییرات جسمی زن و مرد یه چیز علمی هست و نه یه چیز قبیح....

این شد که به مردها و زنها سعی کردن یاد بدن که در این گونه دورانها از همدیگه حمایت کنن....


2. میگفتن تو عهد جاهلیت وقتی کسی دچار مشکل روانی میشده یا از ترس دچار جنون میشده میگفتن جن و پری توی وجودش حلول کرده...بعدها علم روانشناسی پیشرفت کرد و به بشرهای کشورهای متمدن یاد دادن که مشکلات روانی مخفی کردنی یا قبیح نیست....باید با خودت روراست باشی و مثل هر بیماری دیگه در فکر درمان باشی و اصلا زندگی سخت و شلوغ دوران امروز با خودش بسیاری از این مشکلات رو به همراه میاره....


3. بعدها مسائل فیزیکی و کشش زن به مرد و بالعکس قبیح به حساب میومد و باید دخترا همه چیز نابلد و افتاب مهتاب ندیده بودن تا دختر خوب به حساب بیان....بعدا که مشکل طلاق و مسائل جنسی بعد از ازدواج ایجاد شد فهمیدن که راه رو اشتباه رفتن و این شد که روحانیون محترم بر منبر به جای وعظ به بیان توصیه های جنسی و ... میپرداختن که مثلا روغنِ ریخته رو جمع کنن....


4. حالا...بعد از همه ی این تجربه هایی که زندگی نسل های زیادی را به تباهی و سیاهی کشید...عده ای همه چیز را فراموش کرده اند و یه دنده عقبِ شدید گرفته اند...شنیده ام کسی گفته فروش لباس زیر حرمت ها را از بین میبرد....شنیده ام کسی واژه ی مربوط به یکی از اندام های معمولی بدن انسانها از تمام لغت نامه های انلاین حذف و فیلتر شده..... 

خدایا....تا کی تصمیم گیری عده ی قلیل باید زندگی نسل اندر پی نسلی را نابود کند؟

تا کی باید اینقدر نادان بود که از عمق و وسعت عظیم اناتومی بدن انسان و هدف والای خلق انسان سخیف ترین و حقیرترین برداشت ها بشود؟

مگر نه که تو از هر نوع دو جنس خلق کردی تا مایه ی سکینه و آرامش هم بشوند؟ چرا این هم نشینی اینقدر حقیر براشت و تحلیل میشود؟

مگر نه اینکه در خلقت بشر و همین جسم نحیفش هزار معجزه و ایه از قدرت توست؟ 

تا کی درگیر نجس بودن این و ان و قبیح بودن این و آن باشیم؟

تا کی تو به ماه اشاره میکنی و بشر تنها نوکِ انگشت تو را میبیند....


خدایا...به پروانه هایی که اسیرِ ادمهای آهنی شده اند رحمی کن....

بلا شدت گرفته و صبوری کردن بر ما سخت آمده.....

اول اردی بهشت....

شنبه, ۱ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۹:۰۶ ب.ظ

1. صبح اول اردی بهشت به سان حضور در بهشت بود....


۲. محبوبِ من....وقتی امروز دیدم کسی که از همه جا پاک و بلاکش کرده ام بعد از چندین سال اصرار بی ثمر به هزار روش ارتباطی مختلف به من پیام داده تا احوالم را بپرسد...به خودم قول دادم که شما را نبخشم....من شما را بابت همه بی تفاوتی و بی خیالیتان نمیبخشم....من نمیبخشم و شما به سانِ قطره ای اشک امروز از چشمِ من افتادید....برای من کم دوست داشته شدن از دوست داشته نشدن کشنده تر است....حتی اگر شما همیشه برای هر اشتباهی که میکنید هزار توجیه در استین داشته باشید....اما بارِ کج به منزل نمیرسد....

روزمره....

جمعه, ۳۱ فروردين ۱۳۹۷، ۰۴:۴۱ ب.ظ

۱. استرس نوشتن گزارشها یه ور...استرس فرستادن یه ور...استرس جوابی که میدن یه ور....

خدایا فرسوده شدم....چند روزه تماما درد و ضعفم....پاهام...دستام...سرم...کمرم....گردنم....

باز هم منتظرم....برای اِن امین بار....


۲. خدیجه اومده بود....حرف زدیم....جلوی چشم من کلی لاک خوشگل مارک دار رو بذل و بخشش کرد به دوستِ پاکستانیش....


۳.  استرس دارم و هیچ کسی رو ندارم که با خیالِ راحت براش دردِ دل کنم و مطمئن باشم که از من محکم تر و راه بلد تره و میتونه به من آرامش بده....هی توی ذهنم..توی گوشیم...دنبال یه اسمی میگردم که مرهم باشه اما نیست که نیست.....


4. چنان به موی تو آشفته‌ام به بوی تو مست - که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست

خاطراتِ الاچیق...

پنجشنبه, ۳۰ فروردين ۱۳۹۷، ۱۰:۲۰ ب.ظ

پنجره بازه...

من خوابم مثلا...

یه گله پسر خارجی توی الاچیق بغل خوابگاهن...

یکیشون دقیقا مثلِ اقوی همساده میخنده...

من تو فکرم که انگار طلسم شدم امسال...

گمون کنم اخرش اصلا نشه برم خونه یه سر...