طرحی از یک زندگی...

روز مره...

چهارشنبه, ۲۳ خرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۲۲ ق.ظ

1. بعضی وقتا همه چیز از روز هم.روشن تره...بعضی وقتا مبهم...خیلی تاریک...


2. ازم پرسید برنامت چیه؟ رفتم رو منبر و روشن ترین تصویر ممکن رو براش گفتم...فرضم اینه که یادش میره...حداقل خودم راحت ترم اینجوری...


3. به علی میگم من چه جوری بفهمم تو منو دوست داری؟ 

میگه بخند...

میخندم....

میگه خوب این یعنی دوست داشتن....وقتی تو میخندی...


به کی میسپاری منو؟

دوشنبه, ۲۱ خرداد ۱۳۹۷، ۰۹:۳۶ ب.ظ
فکر نمیکنم که مشغله و خستگی و کلا اهل فضای مجازی نبودن دلیل خوبی باشه...
تا کی میشه با این دلیل ادم خودشو توجیه کنه؟
یه روزی میبینی قدر سیاه چال توی قلبت خالی شده...
باید خودت به خودت رحم کنی قبل ازینکه گرفتار این بی رحمی بشی...

سعدیِ جان...

يكشنبه, ۲۰ خرداد ۱۳۹۷، ۰۹:۵۷ ب.ظ

ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی

دودم به سر برآمد زین آتش نهانی...

اول چنین نبودی، باری حقیقتی شد

دی حظ نفس بودی، امروز قوت جانی...

شهر آنِ توست و شاهی، فرمای هر چه خواهی

گر بی عمل ببخشی، ور بی‌گنه برانی...

بی تو هر لحظه مرا بیمِ فرو ریختن است...

چهارشنبه, ۱۶ خرداد ۱۳۹۷، ۰۸:۴۸ ب.ظ

داریم از سفر برمیگردیم...

تو جاده های وسیع و خلوت سرمون رو تکیه دادیم به شیشه و هر کسی به فکری مشغول...

دارم فکر میکنم بعضی از ما در اوج اشنایی غریبیم و غریبه با هم...

همینه که بعضی حرفا نگفته میمونن و بعضی سوالا بی جواب برای همیشه...

خیلی از دوستام دور شدم ...خیلی خلوت و خالی شدم و نزدیکیها خوشایند نیستن برام...تا بال ودپر باز میکنم سمت کسی قلبم بی رمق میشه از حرفا و برخوردا...

ایمیلم...گوشیم...پر از پیامای احوال پرسی که جواب ندادم یا با یه جمله کوتاه کردم حرفو..

کاش امسال خلوت من و تو گرمتر و مهربانانه تر و امیدوارانه تر باشه...


پ.ن. مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست...

اَمّا....

جمعه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۷، ۰۴:۵۴ ق.ظ

 دنیا که میای اولش اصلا نمیدونی تو کدوم نقطه ی زمینی...

اصلا کی هستی و چی هستی دقیقا؟

از اولین بار که شانسی عکس خودتو تو یه اینه میبینی و به خودت میگی من چه قد موش و کوچیکم...

بعد که میفهمی بین ادمای اطرافت کی هستی...

خوب البته رسم دنیای ما اصولا بر کمرنگ بودنه بس که دنیا شلوغه...

شاید تو یه سنی دیده نشی...خودت نخوای یا دیدنی نباشی...ساکت و تنها باشی...

یه سنی بیاد که مرکز توجه باشی و مهم باشی...

بعد هی این سیر خودشناسی و دیگر شناسی میگذره....

یه جایی خودتم گم میشی که بالاخره در تعادل بین خود محوری و دیگر محوری تو نقطه خوبی هستی یا نه؟ واقعا رو به پیشرفت یا پسرفتی یا اشتباه میکنی یت اشتباه میکنن؟

اما پشت همه ی اینا...اون وقتی که خودتو معرفی میکنی...همیشه یه اما هست که حتی اگه رو زبونتم نیاد از تو ذهنت میگذره...

یه نقطه ضعفی هست که از وقتی خودتو شناختی تو ذهنت میدرخشه تا حالا...

تو بیگناهی...مثل همه ادمای دیگه....که همه بی گناهن اما توی دادگاه برای هم قاضی های سخت گیری ان....خیلی سخت گیر...خیلی بی رحم شاید...



پ.ن. چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم؟

خانه اش ویران باد...