طرحی از یک زندگی...

۲۵ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

داشتم فکر میکردم بعد ازین همه سال هم نشینی با ادمهای رنگ و وارنگ،من از چه خصوصیاتی بدم میاد و از چه خصوصیاتی خوشم میاد...

من از ادمهای ترسو و به خصوص مردهای ترسو بدم میاد...من میدونم که زندگی سخته و واقع بینی بهتر از خیال پردازیه اما اونقدر تو عمرم دیدم که بچه های پدر مادرای بی توکل چه قدر با عذاب وجدان و ترسهای پنهان بزرگ میشن. 

من از ادمهای خودخواه و خودمحور خوشم نمیاد. از ادمایی که یک ذره هم از استانداردها و امال کوچکشان نمیگذرند.

من از ادمهای زیادی فلسفه باف و خشک و سخت گیر خوشم نمیاد. ادم باید کمی انعطاف داشته باشه. اما نه اونقدر که ادم بی برنامه و بی هدفی باشه. 

در مقابل من از هم نشینی با ادمهای محکم و مثبت (نه خیلی خیال پرداز و متوهم) لذت میبرم یعنی ادمهایی که سختی را پذیرفته اند و برایش راه حلی هر چند کوچک یافته اند.

از هم نشینی با ادمهایی که در زمینه تخصصشان واردند و شغل و مسیرشان را دوست دارند لذت میبرم. 

از ادمهایی که عمیق و کاربلد هستند و میشود روی حرف و مسئولیت پذیریشان حساب کرد خوشم می اید. 

از ادمهایی که منعطفند و میدانند چه طور با زبان خوش و شوخی همه چیز را اسان کنند و بحرانها را مدیریت کنند خوشم می اید. 

از ادمهایی که علاوه بر کار و مسیر و دغدغه اصلیشان سرگرمی و هنر اضافه ای دارند که لحظه های خلوت و بیکاریشان با ان سرگرم و ارام میشوند...مثلا کسانی که گل و گیاه دوست دارند یا خیاطی میکنند یا زبانهای جدید یاد میگیرند...

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۶ ، ۰۲:۱۳
الی

ان که بی باده کند جان مرا مست، کجاست؟

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۶ ، ۰۱:۳۰
الی

من در کشوری زندگی میکنم که به پلازاها و مراکز خرید بزرگش مشهور است...کشوری که تمامی برندها را در نزدیکترین مراکز فروش هم در دسترس دارد...کشوری که مردمش در میان کوه های سبز و دریاهای ابی زندگی میکنند اما تمام اخر هفته هایشان را توی مراکز هرید لوکس میچرخند...کشوری که حتی اگر بی هدف از خانه خارج شوی با دستی پر از خرید برمیگردی که دلت تاب چشمک زدن های بی امان این همه تنوع در دسترس را ندارد....

چند روز پیش با دو هم وطن بیرون رفته بودیم....تمام خریدهایشان را از برندها انجام میدادند...در حدی که گاهی وقتی دنبال جایی برلی خرید جوراب میگردی هم دوستان ادرس جورابهای مارک فلان را می دهند...

اما من نمیدانم چرا چشمم جای دیگریست...من همیشه توی بازارهای رنگ رنگ دست فروش ها و استریت مارکت ها پرسه میزنم....چشمم دنبال کیف های دست دوز بی نام و نشان میرود...

واقعا دلیل این همه تفادت در چیست؟

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۹۶ ، ۱۴:۰۵
الی

اولین باری که یه حرف پشت یه سد توی گلوم گیر کرده بود و لال شده بودم برای گفتن و داشت خفه ام میکرد چندین سال پیش بود...

شانسم این بود که خواهرم هم اومده بود تهران درس بخونه....

قرار بود با هم بریم بازار بزرگ...

به ورودی بازار که رسیدیم خیلی اروم گفتم ابجی من حالم خوب نیست...

یادم نیست بعدش چیا بهش گفتم....

بعد ازون دیگه هیچ چیز اون قدری جدی نبود که بخواد خفه ام کنه....و هیچ چیز اون قدری بی اهمیت نبود که ندیده گرفته بشه...

بعد از اون یه شکسته ی جم و جوری بودم که داشتم زندگیمو میکردم برای خودم...

حیف که آدمیزاد بر اساس منطق تعریف مشخصی داره....ترکیب جسم  و روح...عقل و دل...ظاهر و باطن....شاید این ابعاد قوی و ضعیف بشن و نسبتشون فرق کنه...اما نابود نمیشن...همیشه مثل اتیش زیر خاکستر بیدارن....وگرنه یک بار برای همیشه به ارامش میرسیدیم....

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۶ ، ۱۷:۲۸
الی

1. من آدم هایی را که همه چیز بهشان بر میخورد را درک نمیکنم....من معتقدم که آدم باید از اطرافیانش یک شناخت و دسته بندی داشته باشد...دست اول کسانی هستند که در نظر ما محترم و روراست هستند و قصد و غرض بدی ندارند کلا...خوب پس نباید سریع از حرف هایشان منظورهای بد برداشت کنیم....دسته  دوم ادم های مرموز یا غیر قابل اعتماد یا دوست نداشتنی هستند که میدانیم ممکن است حرف هایشان منظور بد داشته باشد...خوب چرا باید با آنها رفت و امد کنیم که مدام همه چیز بهمان بر بخورد و گارد داشته باشیم که نکند به ما توهین شود...


2. این روزها خیلی میشنوم که یک ادم نرمال باید سیاست و درایت داشته باشد...اما به نظر من یک مرز باریکی بین درایت و سیاست با خودخواهی و پررویی و دگر خر پنداری هست که باید رعایت بشود....کمی هم حق بدهیم به آدم های دیگر که در سایستمداری و درایتمندی شخصی ما حقشان ضایع نشود...دلشان شکسته نشود....بی خبر نمانند....

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۶ ، ۱۱:۴۴
الی