طرحی از یک زندگی...

۲۴ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

پارسال دم سال تحویل شیک و پیک و لباس نو پوشیده رفتیم مهمونی سفارت...

همون لحظه که سفارت اهنگ شیپور سال نو رو توی سالن پخش کرد و ملت زیگزاگی میرفتن همو ماچ میکردن، یکی دو نفر، دو کیلومتر پیام تبریک سال نو به من فرستادن و ادای احترام و ....

امسال این دو سه هفته اینقدر سخت بود که با یه لب تب خال زده هی مثل شیر زخمی راه رفتم و با همه بداخلاقی کردم....

امسال حتی یه پشه هم برام تبریک طولانی نمیفرسته....تازه باید چند نفرو پیدا کنم بهشون بگم هر چند تو گاوی ولی منو بببخش باهات بد حرف زدم...الکی الکی معذرت خواهی هم افتاده گردنمون...


۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۶ ، ۱۲:۲۵
الی
من عقلم به بیش ازین قد نمیده...
حواسم بیشتر ازین جمع نمیشه....
دقتم در همین حده...
لطفا باقیمونده اش رو تو جبران کن...
لطفا دستت رو حایل کن که نیفتم....
همین....
۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ اسفند ۹۶ ، ۰۹:۵۲
الی

از بچگی فک میکردم وقتی بزرگ بشم مثل این بازیگرا و ادم مشهورا لباس بپوشم...

مثلا مثل تو فیلما که دو تا شال میپوشن...یکی از زیر...یکی هم فقط میندازن روی سرشون....

یا مثلا مانتوی بلند...زیرش دامن خیلی چین دار با کفش پاشنه بلند...

یا مثلا یه مانتو بعد روش یه چیزی شکل عبای بدون دکمه با یه شلوار خیلی گل و گشاد با شال و هدبند و ....

اما الان نه حوصله ندارم با اون همه لباس راه برم...هم این که گرمم میشه کثیف میشم هی باید برم دوش بگیرم...

خلاصه نشد که باکلاس بشیم....

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۶ ، ۱۹:۴۶
الی
تن نحیف من...رنجور از بیماری پروانه ای....
لطفا مرا در اغوش نکش...
لطفا به من نزدیک نشو....
لطفا فاصله ات را حفظ کن....
زخم ها زنده میشوند در تن بی دفاعم....
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۶ ، ۲۱:۱۲
الی

پارسال مثل امروز...خبر درگذشت دکتر افشین یداللهی عزیز را شنیدم...

خیلی غیر قابل باور بود...

غیر قابل باور بود که شاعر "من عاشق چشمت شدم..." دیگر نباشد....

برای من این شاعر با تمام شاعرهای معاصر فرق داشت...

یادم هست قدم زدم تا مزرعه دانشگاه و اشک ها داغ داغ سر میخوردند روی صورتم...

یادم هست لوبیا سبز ها و گل ها را اب میدادم و اشک ها سر میخوردند روی صورتم....

دنیای جدی و عبوس ما...دنیای ضمخت و نالطیف ما...حالا حالاها دکتر یداللهی عزیز را میخواست تا رنگ و بویی بدهد به قصه های عاشقانه ی کم یابمان....



نیمه جانی بر کف

کوله باری بر دوش

مقصدی بی پایان

قرن ها پشت افق

سحری سرگردان

که در آن آتش کم نور نگاهی تنها

سینه ساکت صحرای سحرگاهی را

مثل یک آینه ی رو به برهوت

پی سوسوی نگاهی دیگر

بی ثمر می کاود

وحشتی بیگانه در سراپای وجود

لذتی پر آشوب پای محراب سجود

در دل ویرانی آخرین دلخوشیم

چشم ویرانگر توست

خسته از جنگیدن 

آخرین فرصت صلح

عشق عصیانگر توست

کاش غیر از من و تو هیچکس با خبر از ما نشود

نوبت بازی ما باشد و دیگر هرگز

نوبت بازی دنیا نشود...

"دکتر افشین یداللهی"

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۶ ، ۱۳:۱۵
الی