طرحی از یک زندگی...

۲۳ مطلب در دی ۱۳۹۶ ثبت شده است

در هفته ای که گذشت من مریض بودم....

چند روزی را در بستر گذراندم....

در همان ایام خدا عنایت کرده بود و افرادی نیازشان را همچون نعمت سمت من اورده بودند...

در همان ایام ایکس که از آدمهای ارزشمند محیط اطرافم بود هم نیازش را برای من اورده بود و باید کمکش میکردم....

آدمی که برایم همیشه ارزش کشف داشت دقیقا کنار من مینشست و روزی ۶ ساعت حتی هم صحبت من بود....

هر چند اخرش کارش ان طور که دلش میخواست راه نیفتاد و بعد از کلی تلاش شبانه روزی فقط سر و ته کارش هم اورده شد...

یک روز که دیروقت و خسته و له و بیچاره کارش را جمع کردیم تا به جایی رسیده باشد...ساکت راه میرفت و با پایش برگ های خشک روی زمین را هم میزد و غرق در فکر بود....شاید حتی حواسش نبود که کسی هم در تنهایی ان لحظه اش قدم میزد...

همان موقع فهمیدم که من طاقت غم ادم ها را ندارم....حاضر بودم بیش از آن خستگی بکشم تا گرهی از کار کسی باز بشود...

گفتم میشود لطف کنید و غمگین نباشید...بگذارید من سعی کنم...شاید حل شد....

با غم انگیز ترین حالت ممکن سرش را بلند کرد و گفت غمگین نیستم....خوبم....

اما نبود....

من میدانستم که دیگر مثل سابق هم حتی نبود....

همان موقع تمام بار غمش آمد توی دل من.....

حالا من غمگینم....هورمونها کم کم دارند به حالت عادی برمیگردند اما من جایی در هفته ی قبل مرده ام.....

ایگرگ با شادی و خوشحالی پیام داد که میخواهم ببینمت....اما من نمیخواستم بروم....حوصله نداشتم....

اما بالاخره رفتم...ایگرگ وقتی بخواهد ادم را ببیند میبیند....

چه قدر خوشحال بود....اثری از هیچ غمی در وجودش نبود....

و من مثل فیلم صحنه ی همه ی روزها و شبهایی که بهش گفته بودم درست میشه....به خدا درست میشه.....صبر کن....از جلوی ذهنم میگذشت....

تصویر همه روزهایی که از غصه اش زانوی غم بغل کرده بودم اما او امروز حتما یادش نبود....

بعد فکر کردم یک روزی هم ایکس شاد و خوشحال رد میشود از کنار من و یادش نیست که یک شب با پاهایش برگ های خشک را کنار میزده و من نگرانش بوده ام...


گاهی حس میکنم بی اینکه درد زاییدن کشیده باشم بارها مادری کرده ام.....بارها پا به پای دوستی رفته ام تا به آرامش رسیده....گاهی فکر میکنم در دنیای موازی مادر پیری هستم که دور چشمهایش چروک شده بس چشم دوخته به فرزندانش....


۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۶ ، ۲۰:۲۹
الی
بیا دیگه خودمونو گول نزنیم....
بیا باور کنیم حقیقتو....
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۶ ، ۱۶:۳۰
الی
کلی منتظر بودم تا فیلم رگ خواب رو بذارن تو یوتیوب و بتونم ببینم....
اون تیزر تبلیغاتی....اون اهنگ زیبای همایون شجریان روی تیزر فیلم....
چاره ای جز منتظر بودن نداشتم تا دیشب که بالاخره گذاشتن.....

اول تبریک میگم به لیلای حاتمی بابت انتخابش که با دو فیلم "سر به مهر" و "رگ خواب", زن رو در ضعیف ترین و مستاصل ترین و منتظر ترین و ذلیل ترین حالت ممکن به تصویر کشید....نمیتونم بگم صحنه ی تو خواب هذیون گفتن لیلا توی فیلم اول و صحنه ی درد کشیدن ها و خبر بارداریش توی فیلم دوم چه قدر اثرگذار و دردناک بود.....

دوم این که خدا نگذره از سر تقصیر همه اونایی که مسایل کلان رو با جمله های قشنگ و غیر واقعی فرموله میکنن و راه حل میدن....که مثلا زن نیازی به شغل و حضور در جامعه نداره و باید تکیه گاهی به نام مرد باشه و زن تو دلش اب تکون نخوره.....
نتیجه فیلم میشه همین زارپ و زارپ وابسته شدن هایی که بخش عظیمیش برای تکیه کردن و تامین معیشت و سایر مسایله.....

سوم این که خدا نگذره از سر تقصیر همه اونایی که با بی تدبیریشون, آدما رو شرمنده ی خودشون میکنن....آدمایی با یک دنیا قابلیت که چون به آرزوهاشون و هدف هاشون نمیرسن و نمیتونن مستقل بشن و روی پای خودشون وایستن فک میکنن خودشون مقصرن و یا بد و ناقص و ناکافی ان.....

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۶ ، ۱۸:۳۷
الی

واقعا ممکنه که این همه رخوت و خاکستری شدن دنیای یک زن فقط به بالا پایین شدن هرموناش ربط داشته باشه؟

که هر ماه همین اتفاق بیفته و هر ماه همونقدر تو رو به مرز جنون بکشه....

هر ماه تو رو نا امید کنه از خودت و از همه ی داشته هات....

و هر ماه شک کنی که واقعا اینقدری که الان حس میکنم بیچاره ام یا به خاطر هرموناست که اینقدر بیچاره ام؟

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۶ ، ۱۵:۱۵
الی

۱. وقتی خیلی از ادمایی که دوستشون داری و قبولشون داری, راهی رو میرن که قبولش نداری و با هیچ جای منطق و استدلال های تو نمیخونه چی کار باید بکنی؟ بشی یه آدم بی رفیق و تنها و تا ابد مجرد یا دروغ بگی و خودتو فراموش کنی؟


۲. تولدت مبارک رفیق ترینم....تولدت مبارک تازه عروس کوچولو....تو لایق بهترین هایی عزیزم :*

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۶ ، ۱۷:۲۳
الی