طرحی از یک زندگی...

۵۰ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

فردا یا شایدم پس فردا...دستت رو میگیرم و میریم بیرون....

یا میریم اون پارکه که بغل کوهه و پره از کاکتوسای عجیب غریب و گلای قرمز و زرد و صورتی....

یا میریم اون پاساژ با کلاسه ببینیم حراجی چیزی داره برات کفش زمستونی یا لباسی چیزی بخرم یا نه....سعی میکنیم ازونجا هم پیاده برگردیم اون یکی پاساژه که درختای سر راه رو دم عصر که هوا خوبه ببینیم....

اگرم حسش بود شاید ببرمت اون بازار سنتی و چرکولک اون سر شهر....میخوام برات یه انگشتر و یه گردنبند استیل بخرم....ازونایی که خیلی دوست داشتی و هی گفتی اما من نخریدم....اون موقع نمیشد...لوس میشدی اگه هی ول می شدی تو بازار...اما حالا میشه....

حالا که هوا خوبه و نم نم بارون می باره....

تازه عصر سر راه میریم زیر اون درخت قشنگه ازون برگای پنج پر جمع میکنیم.....یه دسته ی بزرگ....بذاریم توی لیوان روی میز ازمایشگاه....

یادم باشه رشته هم بخرم....باید اش رشته بپزیم یکی از همین روزا.....


پ.ن. نامه ای به خودم.

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۵ ، ۲۱:۴۸
الی
وقتی بارون میباره، باید پا شی...
دستی به سر و روی خونه بکشی...
بری بیرون گشنیز و تره و جعفری تازه بخری...
بیای بساط آش رو راه بندازی که بوی گرمش تمام کوچه رو برداره....
یه چای خوش بوی ایرانی هم بذاری توی قوری تا اروم اروم دم بکشه....
بشینی پای بخاری شعر پابلونرودا و فریدون بخونی و رمان آناگاوالدا....
منتظر بشی تا یکی با چتر خیس و دستای یخ زده بیاد خونه و بگه بهشت یعنی خونه ای که تو خانومش باشی...

تو را بانو نامیده ام...
بسیارند از تو بلندتر، بلندتر.
بسیارند از تو زلال تر، زلال تر.
بسیارند از تو زیباتر، زیباتر.
اما بانو تویی...
از خیابان که می گذری
نگاه کسی را به دنبال نمی کشانی.
کسی تاج بلورین ات را نمی بیند،
کسی بر فرشِ سرخِ زرینِ زیر پایت
نگاهی نمی افکند.
و زمانی که پدیدار می شوی
تمامی رودخانه ها به نغمه در می آیند
در تن من،
زنگ ها آسمان را می لرزانند،
و سرودی جهان را پر می کند.
تنها تو و من
تنها تو و من، عشق من،
به آن گوش می سپریم.

۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۵ ، ۰۸:۵۷
الی

سیگنال طوفان اعلام شده و ضریبش از طوفان پریروز بیشتر است گویا....

بر اساس ضریب طوفان باید یه سری مراحل ایمنی چند روز قبل از روز موعود انجام شده باشد....

تمامی گلدانهای سنگین و بزرگ موجود در فضای ازاد با طناب های بزرگ به دیوارها فیکس شده اند....

تمامی درهای شیشه ای با چسب های ضرب دری چسب کاری شده اند....

تمام صندلی و میزهای موجود در الاچیق های محوطه خوابگاه و دانشگاه جمع اوری شده اند و معلوم نیست که کجا منتقل شده اند...

تمامی درخت های مشکوک به افتادن و یا زاویه دار با طناب به زمین فیکس شده اند....

در و دیوار پر از اطلاعیه های طوفان است...

از طرف هواشناسی به تمامی مراکز اداری و شهری اطلاعات کامل طوفان مخابره شده....

از طرف سایت های دانشگاه تمامی اطلاعات ساعت و زمان بندی و شدت طوفان به دانشجویان و اساتید اطلاع داده شده است....

خود مقایسه بنمایید...


پ.ن. در این میان یک دختر گیجی هم هست که هرگز اطلاعات هواشناسی و اطلاعیه های دیگر را چک نمیکند و وقتی که میرسد دم خوابگاه نگهبان خوابگاه میگه چه خوش موقع رسیدی! طوفان همین الان داره شروع میشه!!

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۵ ، ۲۰:۱۷
الی
بیش از سه روزه که تا 12 ظهر خواب میمونم....یا قبل تر پا میشم و از شنیدن شدت بارون و رعد و برق، باز میرم زیر پتو....
امروز سر راه، سه کیسه اشغال متعلق به اتاق خودم و هال و ... رو زدم زیر بغل که ببرم اتاق پرتاب اشغال(shooting room)!!! 
داشتم به زور یکی از بسته ها رو جا میدادم اون تو که یه هو در کشویی شوتینگ بسته شد و چهار انگشت زیبای من موند لای در و وای وای وای.....مغز سرم تیر کشید و چشمام فقط ستاره میدید....تا بالای بازو خشک شده بود و تکون نمیخورد....چهار تا انگشتم بینگ بینگ بینگ بینگ ورم کردن و گرد شدن...
حالا با چهار انگشت داغ و متورم و سرخ، اومدم بگم لعنت به این همه پرایویسی....لعنت به این که اگه تا 6 عصر هم بخوابی یا هر چار تا انگشتتم قطع بشه کسی نمیفهمه اصلا...
وقتی دستم رو که قشنگ از بازو اویزون بود زدم زیر بغل و رفتم که برم سر کار، به خودم گفتم الی بیا باور کنیم که تو هیچ چی نمیشی...هیچ چی....الی طفلکی من....
بعد رفتم یه کار اداری انجام بدم....خانوم کارمند گفت چه قد تو قشنگی! خوش به حالت که اصلا لازم نداری "دماغ بذاری"!!
گفتم: جانم؟؟؟ شما خبر نداری که ما فقط دماغ ورمیداریم....
گفت: وای! چه طور ممکنه! من برای اولین باره میشنوم بعضی ها هم دماغشون رو کوچیک میکنن! ما فقط میریم جراحی که بزرگش کنن!!!
بعد هم خیلی شیک و خسته طور رفتم 8 ساعت تو صف مک دونالد تا نوبتم شد و گفتم یک cone ice cream لطفا! کارت را که زدم صدای جیغش هفت اسمان را در نوردید که این کارت اصلا پول ندارد!!! 
هیچ چی دیگه....روز زیبای ما کماکان ادامه داره!

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۵ ، ۰۸:۲۵
الی

من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه؟

چه کرد با دل من آن نگاه شیرین، آه...

مدام پیش نگاهی، مدام پیش نگاه...

کدام نشاه دویده است از تو در تن من؟

که ذره های وجودم تو را که می بینند،

به رقص می آیند،

سرود میخوانند!

چه آرزوی محالی است زیستن با تو

مرا همین بگذارند یک سخن با تو....

ترا به هر چه تو گویی، به دوستی سوگند...

هر آنچه خواهی از من بخواه، صبر مخواه.

که صبر، راه درازی به مرگ پیوسته ست!

تو آرزوی بلندی و، دست من کوتاه

تو دوردست امیدی و پای من خسته ست.

همه وجود تو مهر است و جان من محروم

چراغ چشم تو سبزست و راه من بسته است....


فریدون مشیری...د بست...فورور...

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۸ مهر ۹۵ ، ۱۷:۰۰
الی