طرحی از یک زندگی...

۴۰ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

دیروز عصر با کاترین قرار گذاشتیم که برویم یک بازار دست فروشی دور بزنیم....

من مانتوی سفید سورمه ای و شال سورمه ای و کفش اسپرت، کاترین با کمترین و مختصرترین لباس ممکن...

شروع به حرف زدن که کردیم دیگه حواسمون نبود...

اصلا نفهمیدیم بازار از کجا شروع شد و کجا تموم شدیم...

اول در مورد مشکلاتش با دوست پسرش حرف زدیم و گفت که من مقصرم، روزی که عاشقم بود و برایم هر کاری میکرد من هی طلبکارتر و بی توجه تر بودم، حالا که دیگر من را دوست ندارد باید بدانم که مردها وقتی نظرشان عوض بشود دیگر نمیشود نظرشان را برگرداند....

گفتم برای شما که آسان است، تو هم که جذاب و شیک و خوشگلی، میتونی یک مرد دیگه پیدا کنی....

گفت نه! فکر نکن پیدا کردن یه مرد خوب اینقدر اسونه...بعد یه هو برگشت گفت یعنی واقعا تو فک میکنی من خوشگلم؟ گفتم اره، تو خیلی خوبی، خیلی قشنگ لباس میپوشی...

بعد در مورد تفاوت اسیایی ها و امریکایی ها حرف زدیم...گفت غربی ها شدیدا تک نفره بزرگ میشوند، حتی وقتی که عاشق میشوند هم طرف جز اصلی زندگیشان نیست. گفت استادم 13 سال با  دوست پسر کاناداییش زندگی کرده اما ترم پیش دوست پسرش برای همیشه رفته اما یک ذره هم روی موفقیت و شادی استادم اثری نگذاشته و استادم سریع یک دوست پسر جدید پیدا کرده...

شبی که کاترین داشت اسباب کشی میکرد من کمکش میکردم. یک پسر ایتالیایی امد و کمکان کرد و شماره ی کاترین را هم گرفت، چون هم دانشکده ای بودند. گفت پسره 5 سال چین زندگی میکرده و زبان چینی اش فول است و این یعنی کلی دوست دختر چینی داشته که با آنها زبان تمرین کرده. گفت یک بار من گفته ام ساختمان شما بهتر از ساختمان ماست و او هم گفته پس هر وقت دوست داشتی بیا اتاق من!! گفت این یعنی زنگ خطر! برای من جالب است که حتی یک دختر خیلی اوپن خارجی هم اینقدر مراقب و محتاط است. گفت مردا فقط دلشون میخواد هر چیزی رو که میخوان به دست بیارن.

بعد گفت تو از معدود آدم هایی هستی که یک خدایی داری و به خاطرش حتی سرت را پوشانده ای، بقیه همه فقط وقتی نیازی دارند میروند عبادت میکنند که نبازشان برطرف شود...

بعد این قدر حرف زدیم که مترو را برعکسی رفتیم و چند جا هی جا ماندیم و ...

بعد رفتیم با هم میوه خریدیم...

وقتی که گفتم من نمتوانم از ساندویچ مرغی که تو خریدی بخورم چون نحوه ذبح ما با شما فق دارد، از توی کیفش یک نوشیدنی در آورد و داد به من که گرسنه نمانم...

بعد بحث شد در زمینه ازدواج، گفت همیشه دوست پسرهای من هم سن خودم بوده اند اما حالا میفهمم که وقتی او هم سن خودت باشد باید تا جور شدن اوضاع کار و بارش کلی رنج بکشی و بی توجهی هایش را تحمل کنی، برای همین معتقدم که باید با کسی ازدواج کنیم که از ما بزرگتر باشد...

بعد گفت خوش به حالت که تا حالا دوست پسر نداشته ای، من از 19 سالگی همیشه یک پسری کنارم بوده و اصلا زندگی بدون یک نفر دیگر را نمیتوانم تصور کنم و این باعث شده که مستقل نباشم...وقتی هم که ازدواج بکنم بار آن همه خاطره روی دوشم سنگینی میکند...گفتم عوضش تو کلی تجربه داری...گفت وقتی مردها را نشناسی حتی زندگی با یک مرد معمولی هم خوشحالت میکند، اما وقتی آنها را خیلی بشناسی یا مدام همسرت را با قبلی ها مقایسه میکنی و یا میفهمی که واقعا چیزی به نام عشق در دنیا وجود ندارد و تنها پدر و مادر عشق واقعی دارند و لاغیر...

گفتم کاترین این بار دیگر نگذار دوستیت چند سال طول بکشد و زود ازدواج بکنید تا کمتر استرس جدایی بکشید! گفت مردها متنفرند ازین که مجبورشان بکنی کاری انجام بدهند و همیشه مشکل ما اینست که انها دلشان نمیخواهد زود کار به ازدواج بکشد...گفت دو تا از دوست هایم 7 سال است که با دوست پسرهایشان هستند اما دوست پسرهایشان هنوز تن به ازدواج نداده اند....

بعد رفتیم توی رستوران مک دونالد که من شام بخورم...گفت حالا تو از خودت به من بگو...من متنفرم ازین که به یک آدم اشکی تبدیل شده ام اما واقعا دیگر دست من نیست. اشک هایم شر و شر میریخت و گفتم که صبرم ته کشیده توی زندگی...توی چند سال اخیر و به خصوص توی 2 سال اخیر، همه ی اتفاقات با یک توالی رخ میدهند که نایی برای مقابله نمیماند....

بعد همدیگر را ول نمیکردیم...اینقدر حرف زدیم و هی دست هم را گرفتیم که ساعت نزدیک 11 شب شد...

و باز هم نتیجه گیری این است که وقتی دو تا آدم بخواهند هم را بفهمند، مهم نیست که مال کدام کشور و فرهنگ باشند...کاترین را بیشتر از تمام دختر ایرانی هایی که اینجا دیده ام دوست دارم و میفهمم...


۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۵ ، ۲۰:۲۶
الی

1. دوست هندی راجو اومد که خدا حافظی کنه و بره کلا ازینجا....

اومد پیش من و گفت خداحافظ، شاید یه روز دیگه، یه جای دیگه، یاز همو دیدیم....

من پا شدم دست به سینه برای احترام واستادم و گفتم: "انشالله!!!"

تازگی دوز استفاده از انشالله زیاد شده، هر جا چیزی ندارم بگم میگم انشالله و میدونم که طرف هم نمیفهمه اما چی بگم به جاش اخه؟


2. فهمیدم اون هندی دیگه که هم ازمایشگاهیمه، وقتی خیلی فک میکنه دماغش عرق میکنه...منم هی میپرم بهش میگم خوبی؟ میگه اره، میگم پس خسته ای؟ میگه کلافه ام....یه روز میرم بهش میگم از رو عرق کردن دماغش میفهمم همه چی رو...


3. از راجو پرسیدم که توی هند هم معتقدند که باید همه ی صنایع را خودتان راه بیندازید و از هیچ کسی کمک نخواهید؟

گفت هندوستان سال 1970 نمایندگی های همه ی کشورهای خارجی را اخراج کرد و گفت ما خودمان همه چیز را میسازیم..اما بعد فهمیدند که نمیشود و برنامه را عوض کردند....چین هم سال 1950 این ادعا را کرد اما آنها هم فهمیدند که نمیشود.


4. این روزها خیلی سخت میگذرند...خیلی....

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۵ ، ۱۸:۲۵
الی

قال مهران مدیری: "از آفت های آشنابازی (پارتی بازی)، رواج نا امیدی است..."


مثال:

1. + میخواستم یه ترم مرخصی بگیرم، قانون کشوری این دانشگاه میگه دانشجو حق مرخصی بی دلیل نداره! عمو جان میشه زنگ بزنی؟ 

- عمو جان زنگ زدم به رئیس دانشگاه، فردا صبح دفترش باش که ببیندت و امضاهای لازم رو بگیری و تمام...

2. + عمو جان، دلم میخواد یه سال برم دانشگاه فلان شهر. 

- صحبت ها رو کردم عموجان، تو از سال اینده دانشجوی فلان شهری....

3. + عموجان، تو که دختر عمه رو بردی تو اداره فلان سر کار، میشه نامزد منم ببری؟

- زنگ زدم رئیس اداره عمو جان، بگو نامزدت فردا با مدارکش بره، ردیف شده کاراش...

+ عمو جان این شهر نه، فلان شهر باشه حتما...

- باشه عمو جان، ردیفه, همون شهری که دلش میخواد بره سر کار...


4. این قصه سر دراز دارد....



۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۵ ، ۱۴:۵۱
الی

1. هم اتاقیام هی توی پروفایل وی چت عکس خودشون و دوست پسراشون رو میذارن و جملات عاشقانه ی تریپ I'm yours طور میذارن و منم اون تیکه هایی که انگلیسی نیست رو میزنم تو ترنسلیت ببینم خدای ناکرده بچه ها پاشون رو از دایره ی عفاف و حجاب بیرون نذارن یه وقت، بعد اینجا خشکسالی میشه، بیا و درستش کن....


2. در ادامه ی شخم زدن گذشته، یادم اومد یه شب با چشمای اشکی و تریپ ترکیبی معصوم-حق به جانب گفته بود من از خدا یه دوست میخواستم شکل دریا، اروم، اما خدا تو رو داد به من!! من بغض کرده بودم و توی دفتر خاطراتم نوشته بودم چه قدر بدم من که اونی نیستم که تو باهاش خوشحال باشی. 

امروز از خودم شاکی هستم که چرا اینقدر دیر یاد گرفتم که هیچ کس حق نداره سلایق شخصی خودش رو اعمال کنه به ما مگر این که به واسطه ی حقوق شهروندی و قوانین انسانی، وظیفه ای بر گردنمون باشه...

برای همینم چند وقت پیش به یکی از دوستام گفتم هر جا دیدی آدمی زیادی حرفای قشنگ و های لول میگه و خیلی فلسفه به هم میبافه، سریع در رو! چون ادما اصولا هر چی قشنگ تر حرف میزنن، خودخواه تر و خود فاضل پندار ترن...و مخاطب محترم هم فی الفور گفته بود که با این اوصاف اول از همه باید از حرفای قشنگ و قدرت سخنوری تو فرار کنم!!

شاید منم خودخواه و خود فاضل پندار باشم، با شدتی کمتر یا بیشتر...کسی چی میدونه...

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۵ ، ۱۶:۴۰
الی

6 سال پیش، مستر ایکس گفته بود من به قدرت شما ایمان دارم و من خوشحال شده بودم از شنیدن این حرف....

4 سال پیش اقای ایکس گفته بود که از امروز تو توی ذهن من ارزشی هزار برابر داری و من توی دلم یک ذره حس شیرینی دویده بود...

پریروز وقتی که یک نفر مرا نگاه کرد و گفت من ویژگی های شما را اپرشیت میکنم، پیش بینی نمیکرد که یک دقیقه ی بعد باید دستمال کاغذی به دست من بدهد....

خیلی دیر شده برای دل خوش شدن به به به و چه چه های آدم هایی که نمیفهمند....

آخه اپرشیت شدن توسط این آدمای لعنتی به چه درد من میخوره؟

مهم تویی، که تو هم ریز میبینی ما رو....

برو با همون درشتا حال کن اصلا...

فقط خواستی بری، این درشت جوناتم وردار با خودت ببر...


پ.ن. هدف این پست پناه بردن از آدم ها به یه آدم نیست...



۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۵ ، ۱۸:۲۸
الی