طرحی از یک زندگی...

۳۱ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

در هوایت بی‌قرارم روز و شب سر ز پایت برندارم روز و شب
روز و شب را همچو خود مجنون کنم روز و شب را کی گذارم روز و شب
جان و دل از عاشقان می‌خواستند جان و دل را می‌سپارم روز و شب
تا نیابم آنچه در مغز منست یک زمانی سر نخارم روز و شب
تا که عشقت مطربی آغاز کرد گاه چنگم گاه تارم روز و شب
می‌زنی تو زخمه و بر می‌رود تا به گردون زیر و زارم روز و شب
ساقیی کردی بشر را چل صبوح زان خمیر اندر خمارم روز و شب
ای مهار عاشقان در دست تو در میان این قطارم روز و شب
می‌کشم مستانه بارت بی‌خبر همچو اشتر زیر بارم روز و شب
تا بنگشایی به قندت روزه‌ام تا قیامت روزه دارم روز و شب
چون ز خوان فضل روزه بشکنم عید باشد روزگارم روز و شب
جان روز و جان شب ای جان تو انتظارم انتظارم روز و شب
تا به سالی نیستم موقوف عید با مه تو عیدوارم روز و شب
زان شبی که وعده کردی روز وصل روز و شب را می‌شمارم روز و شب
بس که کشت مهر جانم تشنه است ز ابر دیده اشکبارم روز و شب
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ اسفند ۹۵ ، ۰۸:۱۷
الی

تو از دیدن من خوشحال شدی...

تو این غریبستون....

چه با نمک...

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ اسفند ۹۵ ، ۱۲:۰۷
الی
دو تا چیز در ارتباط با آدما من رو گیج میکنه....
یکی بلوف زدن یا کلاس گذاشتن....اخه اگه واقعا یه چیزی داری که از داشتنش خوشحالی باید حبسش کنی تو دلت که تا عمق وجودت شیرین بشه از داشتنش....چه نیازی هست که به بقیه بگی....چه نیازی هست که وقتی دوستت رو بعد از ۸ سال میبینی هی جلوش گوشیت رو برداری زنگ بزنی خونه بگی "راستی برنامه ی کیش داریم برای عید! اه که من خسته شدم بس رفتم کیش و مسافراتای جور واجور"...اونم وقتی که ۵ دقیقه پیش از خونه اومدی بیرون....
یا بگی اگه میبینی من ایفون ۶ خریدم برای اینه که از سایز ۶ پلاس خوشم نمیاد وگرنه ۶ پلاس رو میخریدم....
یا هی بگی من از بس که موفق و خوشبختم همیشه دیگران به من حسادت میکنن....

دومیش هم آدمایی که خیلی خوشبختن....چرا با بقیه بداخلاقی میکنن....مثلا چرا اونایی که خیلی پولدارن سر یه قرون حساب و کتاب کولی بازی در میارن...یا اونایی که خیلی چیزا رو تو زندگیشون دارن که خیلیا آرزوش رو دارن و حتی خودشون یه روزی آرزوش رو داشتن بازم سر مسایل جزیی و کوچیک با همه در میفتن و نمیفهمن چه حقیر میشن وقتی چشمشون حریص چیزای کوچیک مونده و اغنا نشدن با موهبت های بزرگی که زندگی در حقشون کرده....
۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۵ ، ۱۸:۰۱
الی

برای ما بعضیا فقط یه اسم یا صاحب یه اثر نیستن...

اونا زبان همه ی اون حرف هایی هستن که توی دل ماست اما نمیدونیم چه جوری بگیم...

همه ارزوهایی که توی قلبمونه اما نمیدونیم چه جوری ازشون بنویسیم....

رفتن بعضیا...سخته...خیلی سخت....


نیمه جانی بر کف

کوله باری بر دوش

مقصدی بی پایان

قرن ها پشت افق

سحری سرگردان

که در آن آتش کم نور نگاهی تنها

سینه ساکت صحرای سحرگاهی را

مثل یک آینه ی رو به برهوت

پی سوسوی نگاهی دیگر

بی ثمر می کاود

وحشتی بیگانه در سراپای وجود

لذتی پر آشوب پای محراب سجود

در دل ویرانی آخرین دلخوشیم

چشم ویرانگر توست

خسته از جنگیدن 

آخرین فرصت صلح

عشق عصیانگر توست

کاش غیر از من و تو هیچکس با خبر از ما نشود

نوبت بازی ما باشد و دیگر هرگز

نوبت بازی دنیا نشود


"دکتر افشین یداللهی"

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۵ ، ۱۲:۱۲
الی

خدایا، نزدیک شو....خدایا بیا نزدیکتر...مثل باور بچگی واقعی و رفیق و حاضر باش....

زمین تاریکه....حتی اگر هفت تا زمین دیگه هم کشف شن برای حیات به مساوات بین آدما تقسیم نمیشن....

دست مهربون یه مادر میتونه کدورت رو از دل این بچه ها پاک کنه فقط....بیا یه جمله بگو و ازادمون کن...مثل پر سبک....

بیا تا باز عاشقت بشیم و ازاد بشیم از مشغله با غریبه ها...از معادله ی هزار مجهولی....


هزار بار اومدم نبودی ، گرفتار اومدم نبودی...
به دنبال تو باز اومدم ، پی چشم سیات اومدم...
نرو از روزگارم ، بی تو تمومه کارم...
گذشتن از تو آسون نیست ، مثل تو یار فراوون نیست...


۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۲۵
الی