طرحی از یک زندگی...

۱۶ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

:-انتظار

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۵ ، ۱۹:۲۶
الی

وقتی خونه بودم, هر بار که گوشی رو دست میگرفتم تا جواب کامنتی رو بدم, یه چیزی میشد که یادم میرفت...یا علی میدوید میومد که دایی بیا با هم نقاشی بکشیم....یا مامانم صدا میزد که بیا این سیب زمینیا رو پوست بکن....یا دلم هوس میکرد که برم تو حیاط زیر نور روشن و خنک خورشید واستم و گلای زرد و قرمز حیاط خونه مون رو نگاه کنم....لپ تاب رو که اصلا الکی بردم...فقط یه بار روشن شد که اونم برای انجام کارای خودم نبود.....اینقدر جا برای رفتن مد نظرم بود که نمیدونستم برم دوستم رو ببینم یا برم خونه ی خواهرم یا خونه ی خاله و دایی و سایرین یا بمونم خونه ی خودمون...

حالا همین طور که نشستم...وقتی حوصله ام از کار و درس سر میره....دستم میره سمت چک کردن اینستاگرام...میرم ببینم رونالدو باز از پسرش عکس گذاشته یا نه....ببینم بچه ی ایوان زایستو چه قد بزرگ شده...ببینم صدف طاهریان هنوزم ملت رو انتر و منتر خودش نگه داشته یا نه....ببینم راسته بریتنی اسپیرز با یه پسر ایرانی دوست شده یا نه....ببینم اون پسر دلقکه که شانسی صفحه اش رو پیدا کردم باز تو توییترش چی نوشته!!!

همه ی اینا رو چک کردم اما بازم کمه....اصل ادما که عوض نمیشه.....من ادم واقعیتم نه مجاز....من ادم لبخند و اغوشم نه استیکر و تکست....من ادم سفره ی شلوغ خونه ام نه غذا به ازای پرداخت وجه.....



۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۵ ، ۱۷:۱۹
الی
ما حرفای زیادی رو در طول زندگی میشنویم...
اما بعضی حرفا یه جوری دقیق و دیالوگ وار یادمون میمونه که حس میکنیم حتما یه جای زندگی اون حرف به دردمون میخوره یا حکمتی داره که یادمون مونده....
یکی ازون حرفا این بود که ن به من گفت هر وقت یه کسی یا یه چیزی خیلی سماجت میکنه که توی زندگی ما باشه باید بپذیریمش....باید بپذیریم که قسمت ما همونه حتی اگر زیاد دلخواهمون نباشه.....یادمه حرفش به نظرم تلخ و مسخره اومد....
درست همین پریروز یکی گفت خوابت رو دیدم...خواب دیدم که خوشحال نیستی و میترسی از یه اتفاق....

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۵ ، ۲۰:۲۷
الی
من به شهر مرطوب ساحلی برگشته ام....مه زیبایی سبزی شهر را در خود گرفته و مناظر زیبایی خاصی دارند....
پس از گذراندن روزهای لذت بخش و شلوغِ خانه ای در دل کویر....
پس از گذراندن روزهای تحویل گرفته شدن و مهمانی های افتخاری و ....
پس از گذراندن روزهایی که علی کوچولو هر روز یک بلایی سر گوشی من می اورد....یک بار میدیدم که رد دندانهای کوچکش روی موبایل مانده و میگفتم علی تو میدونی اینا چی هستن روی موبایل من؟ 
و ایشون میفرمودن "لوزی شیل شده بودم" یعنی یه روز شیر شده بودم و موبایل تو رو گاز گرفتم....
یه بار میدیدم که یه پیام شدیدا +۱۸ رو فوروارد کرده به تمام مخاطبای من و مو به تنم سیخ میشد....مثل امروز که چشمم افتاد به چند تا از اقایون ایرانی گیرنده ی اون پیام و عرق سرد نشست روی پیشونیم....
یا روزی که گفتم من میرم بازار برای تو به به میخرم و برمیگردم پس گریه نکن....و شنیدم که اما تو هر جا بری منم دنبالت میدوم میام دایی الامپ.....
شبایی که جسم کوچولوی گرم علی عزیزم توی بغل من بود و باید یه ریز پشت هم قصه میگفتم تا بخوابه....شبایی که خسته بود اما نفس نفس میزد از هیجان تا عکسای ماشین قرمزای کارتونی و گاو و شیر و پلنگ بهش نشون بدم.....روزایی که با هم دنبال ماشین قرمزش میگشتیم و وقتی پیداش میکردیم من شیرین ترین لبخند دنیا رو میدیدم....بوس های زورکی که سریع پاکشون میکرد و میگفت پاکش کردم.....پاهای کوچولو و حافظه ی قویش....
خلاصه ی ماجرا این که من اینجام... تو اتاقی که خوشحالم ازین که مدیریتش با منه و تنها حاکمش منم....حقیقت اینه که دیگه خیلی وقته از سن فرزند مطیع بودن گذشته و نمیشه برای همیشه توی خونه ای موند که زن و مدیرش کس دیگری هست و تو میخوای که جور دیگه ای باشه.....توی اتاقی که حجم کارای نکرده و مرور خاطرات و سوتی های امروز یه ذره تحملش رو سخت میکنه.....




۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۵ ، ۱۶:۵۳
الی

گاهی گیج میشی...گیج میشی که کار درستی میکنی که هر بار با رفتن و اومدنت کلی نگرانی به عزیزانت وارد میکنی یا نه...

افتادی تو یه راهی که خودتم تهش رو نمیدونی...

گاهی زمان خیلی مهم میشه...از پسِ گذرِ روزها نیرسی به سنی که ترس برت میداره...ترس از دیر رسیدن...ترس ازحسرتهای محتمل....نگرانی برای کارها و اموراتی که حقیقتا دست تو نیستن و مستاصلانه منتظر میشینی تا باد تو رو یه سمتی ببره...گاهی خسته ای برای جنگیدن و بی قراری برای اروم نشستن و منتظر بودن....

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۷ دی ۹۵ ، ۲۲:۴۳
الی