طرحی از یک زندگی...

۳۱ مطلب در مرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

به هر چیز که زیاد فکر کنم و یا واقعا دوستش داشته باشم، از من دور میشود، دورِ دورِدور...
به محض این که مطمئن میشوم به زودی چیزی را به دست میاورم، میلیونها سالِ نوری دور میشود از من،
به همین خاطر همیشه به خودم میگویم، اصلا به چیزهایی که دوست داری فکر نکن، اصلا توی ذهنت داشتنشان را تجسم نکن، اصلا هیچ رویایی نداشته باش...

مثل آن کلاس پیانوی کذایی،
مثل رفتن به باغ دانشگاه،
مثل همه قرارهای لعنتی که دقیقه ی نود کنسل شدند،
مثل آن چهار تا کاغذپاره،
مثل آن نگاه لعنتیِ لعنتیِ لعنتیِ تو...

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۳۱ مرداد ۹۴ ، ۱۹:۵۲
الی

فردا شب یک مهمانی هست که همه دعوت شده اند، نمیدانم بروم یا نروم، 

نمیدانم چون آدم هایی هستند آنجا که نگاهشان حرمت آدم های دیگر را می شکند...

مهمانی بهانه ای شد تا بعضی چیزها که یادم رفته بودند بالکل، دوباره یادم بیایند! یادم آمد و قلبم سوخت...


زن عمویی دارم که سال های اول ازدواجش با عمویم بسیار سخت گذشت، حالا سال ها گذشته و زن عمویم زن خوشبختی است، صاحب فرزند و مال و محبت همسر!  پارسال شنیدم که زن عمویم پای اجاق گار گریه میکرده و خاطرات سختش را برای مادرم تعریف میکرده! 

گفتم: "چرا حالا که خوشبخت است هنوز آن خاطرات را به فراموشی نسپرده؟"

خواهرم گفته بود: "وقتی به آرامش برسی، خاطرات تلخ گذشته ات بیشتر آزارت میدهند و بیشتر دلت برای دیروزت میسوزد!"


تو را برای دیروز سخت و امروز مظلومانه ام...

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۴ ، ۱۶:۵۹
الی

1. داشتم توی آشپزخانه با کاترینا حرف میزدم،

پرسیدم شما چند تا بچه هستین؟

گفت: "یکی، همه هم سن و سال های من تک فززندند، چون دولت قانونی را وضع کرد که برای بیش از یک بچه باید پول پرداخته شود! اما پدر بزرگم 8 تا بچه داشته! تازه پول کافی هم برای بزرگ کردن آن همه بچه نداشته اند!"

گفت:‌"برای نسل های بعد به دلیل قوانین حقوق بشر، دیگر دولت نمیتواند برای بچه ی بیشتر جریمه کند و همه آزادند!"

به من گفت تو چرا اینقدر میروی توی ازمایشگاه! 

گفتم: "تو نمیدونی هم وطن های خودت چه جوری از سحر تا نیمه شب توی ازمایشگاهن!"

گفت: "نه! همه این طوری نیستند! فقط بعضی خوره ی کتابند! "

بعد گفت: "تو فکر میکنی اونا بازدهشون بیشتره؟ قطعا نه! این فقط یه عادته که خوره ی کتاب باشن!"

هر چه بیشتر حرف میزنیم بیشتر میفهمم فارغ از هر دین و مرز و فرهنگی، ادم ها شبیه همند!

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۴ ، ۱۶:۵۳
الی
آمده ام توی آزمایشگاه، 
میبینم خالی از سکنه است و هیچ یک از دانشجوهای جیمز نیستند،
از یکی از دخترها میپرسم میدانی دانشجوهای جیمز کجا هستند؟
میگوید به خاطر تولد یکی از بچه ها، همه با هم برای شام بیرون از دانشگاه رفته اند :(
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۴ ، ۱۷:۱۳
الی

امروز به هلو ایمیل زدم که وقتی میخواهید با بچه ها بروید برای نهار, من هم با شما می ایم.

ظهر همه جمع شدیم پشت در که برویم، یکی از پسرها گفت: "مگه شما هم غذای ما رو میتونید بخورید؟!" 

من در حالی که در کف مانده بودم, گفتم بعضی چیزا رو بله...

بعد همه راه افتادیم و "زیاوی" که الحق بچه فهمیده ای هست سعی کرد در مورد ازمایشگاه و ... کمی حرف بزند که من بین چینی ها تنها نباشم. بعد هم یکی از پسرهایی که من نمیشناختمش امد و در مورد این که یک ایرانی غیر از من را میشناسد و .. حرف زد. بعد پرسید که از جیمز راضی هستم یا نه و بعد گفت من میدانم که شما همیشه غذا میپزید و غذاهای اینجا را نمیخورید!! بعد هم هیچ کس مرا درک نمیکرد که توی اون همه غذا باید دنبال یه غذای سبزی و ماهی دار بگردم الا همین پسره که اومده بود و میگفت اگه نمیتونی غذا پیدا کنی بیا بریم تو بخش بعدی بگردیم!!

بعد از نهار هم زیاوی گفت ما میدونیم که وقتی تو جلسه بقیه میخوان چینی حرف بزنن تو ناراحت میشی و اگه این طوره به جیمز ایمیل بزن و بگو. پرسیدن که چه ورزشی رو دوست داری و منم گفتم بدمینتون! به یکی از پسرای جمع اشاره کردن و گفتن که متخصص بدمینتونه! به پسره گفتن که تو و الی میتونید با هم بدمینتون بازی کنین و پسره چشماش زده بود بیرون! چرا همه فک میکنن من مریخی هستم؟

بعد هم رفتیم مرکز خرید لباس دانشگاه و تمام مدت من و چانمینگ در حال بحث در مورد جیمز بودیم و دانشگاه! طوری که همه خرید کردند و برگشتیم سمت ازمایشگاه و رفتند تو و ما کلی هم پشت در در مورد جیمز حرف زدیم و بعد از کلی سر و کله زدن رفتیم تو...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۴ ، ۱۱:۱۶
الی