طرحی از یک زندگی...

از علی عزیزم...

يكشنبه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۴۹ ب.ظ
ابجیم به علی گفته بود که دایی الام برات اسباب بازی خریده...
باز دویده اومده گوشی رو گرفته میگه بذارین خودم حرف بزنم...دایی الامِ خودمه....
میگه دایی چرا جوش زدی؟!! من همینجور تو شوک که این بچه از کجا میدونه جوش چیه...خواهرم میگه بهش گفتم نرو تو افتاب وگرنه پوستت جوش میزنه....
بعد میگم علی برات کلی اچار اسباب بازی خریدم...میگه یعنی دیگه وقتی برشون میدارم کسی نمیگه بذار سر جاش اینا مال تو نیستن؟
بعد مامانشون صدا میکنه که بیا ببرم دست شویی اما با نی نی نیا...نی نی میفته تو چاه....
به مامانش گفته برای یه دایناسور بکش...بعد گفته حالا مامان باباشم بکش...بعد گفته حالا دایی حافظش رو بکش...فک میکنم دایناسورا هم مثل خودش دایی حافظ و دایی الام دارن...
تو شیرینِ منی...عسلِ منی...

  • الی

نظرات  (۱)

پسر باهوشیه
به داییش رفته که الامپه
:))
پاسخ:
:)) لطف دارید شما.
همه ترسم ازینه که یه روز بهم بگه خاله...میخوام حس دایی بودنم ادامه پیدا کنه...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">