طرحی از یک زندگی...

به صد امید میبستم نگاهی...

شنبه, ۲۷ خرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۱۴ ب.ظ

روزهایی که امید دیدار او را نداشتم، دلم خالی بود. 

نمی دانستم چگونه وقت خود را پر کنم. 

هر آن منتظرش بودم. 

در خیابانهایی که هرگز در آن آمد و شد نداشت، در ساعاتی که صریحاً می‌دانستم مشغول کار است. 

در خانه‌هایی که اصلاً صاحبان آنها را نمی‌شناخت، همیشه منتظرش بودم...


چشمهایش نوشته بزرگ علوی


  • الی

نظرات  (۱)

  • زهره متشکر
  • به راستی عشق همینگونه است...

    پاسخ:
    زهره باورت میشه این شعر منو یاد تو انداخت؟

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">