طرحی از یک زندگی...

حد و مرز روابط انسانی...

جمعه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۶، ۰۵:۱۲ ب.ظ
یک انسان...به خصوص یک مرد..باید کم گوی و گزیده گوی باشه...
چه معنی میده بعد دو قرن طرف رو میبینی هنوز نشیمنگاه محترم به صندلی نرسیده شروع میکنه سوال پرسیدن و الارم دادن که چند ساله اینجایی...کجا زندگی میکنی...پس کی میخوای فلان کارو بکنی...
من همیشه سعی میکنم خیلی لطیف و محترمانه برخورد کنم...به خصوص تو جمع...سعی میکنم چیزی نگم که حرمت و حریم ها به هم بریزه...
اما امشب وقتی اون پسره که پارسال تو یه جمع گفته بود فلان استاد میگه دخترا یا زشتن یا درس خون، تا نشست پرسید چی کار میکنی کجایی برنامت چیه؟ نتونستم صریح نگاهش نکنم و جلوی کلی پسر دیگه گفتم اجازه بدید غذامو با خیال راحت بخورم و اینقدر سوالای سنگین نپرسید....
بعد طرف تمام مدت خفه شد و سرش تو بشقابش بود و جمع سنگین شد...
منم طاقت ندارم کسی دلش بشکنه...گفتم اقای فلانی لطفا از دست من ناراحت نباشید...
اونم گفت اصلا به من ربطی نداره شما چی کار میکنید و از اولم نباید میپرسیدم....
تو دلم گفتم قطعا به تو ربطی نداره و کاش میفهمیدی....

پ.ن. خدایا...روز به روز بیشتر از ادما فراری ام...کاش تو اغوشت باز باشه حداقل...
  • الی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">