طرحی از یک زندگی...

اولین روز....

شنبه, ۶ خرداد ۱۳۹۶، ۰۴:۵۰ ب.ظ

رفته بودم سر جلسه امتحان کارشناسیا...

با پال و کارلوس...

امتحان که تموم شده بود قرار گذاشته بودیم با هم برگه ها رو تضحیح کنیم....

سر تصحیح برگه ها از ضعف چشمام نمیدید دیگه...

به پال گفتم میرم ساعت ۷ و نیم برمیگیردم....

خوابم برد تا یه ساعت بعد افطار...

پا شدم توی تاریکی برای خودم اش رشته و شام گرم کردم....

پا شدم دیدم بچه ها پیام داد بیا بریم سینما....

پا شدم و دیدم من موندم تنها....

  • الی

نظرات  (۳)

قبول باشه
اینجا هنوز دو ساعت تا افطار مونده

گشنمهههههههههههههههههههههههه
پاسخ:
من که رسما افقی شدم...
آخ منم امروز به فنا رفتم
پاسخ:
:)
ما تقریبا ۹ شب افطار رو شروع میکنیم.
قبول باشه
:)
پاسخ:
از شما هم قبول باشه...التماس دعا...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">