طرحی از یک زندگی...

مشکل بزرگ...

جمعه, ۵ خرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۳۱ ب.ظ

مشکل بزرگ من توی زندگی اینه که ادمای اطرافم اصولا توی ارتباطشون با من تعادل ندارن...

استادام کاملا دو دسته ان...اونایی که من رو میپرستن و اونایی که اصلا منو نمیبینن...

معلمامم همین طوری بودن...

حتی مردایی که اطرافم بودن هم همین بودن...یا اصلا من رو ندیدن و یا بدون شناخت درست و حسابی اینقد زیگیل شدن که نفهمیدم دلشون به چی خوشه؟

حتی گاهی فک میکنم خانواده ام همینن...یا شدیدا کنارمن و یا شدیدا معتقدن فلان چیز وظیفه ی خودمه و اونا هیچ کاری لازم نیست بکنن....

حالا در حالی که دارم از بی مروتی یه نفر میمیرم...از محبت و توجه زیادی یه نفر دیگه به استیصال رسیدم...

من میخوام بدونن من یه توانایی دارم و یه ضعفی...جفتش رو با هم قبول کنن....من نه قراره قهرمان باشم و نه قراره شکل یه احمق باهام برخورد بشه...

من خسته ام از جابجا شدن تو دست ادمایی که میخوان من تکیه گاهشون باشم و ضعفم رو درک نمیکنن و یا ادمایی که من رو صفر میبینن...شکل یه قلوه سنگ....


  • الی

نظرات  (۱)

"من نه قراره قهرمان باشم و نه قراره شکل یه احمق باهام برخورد بشه..."

بهترین جمله این متن...
با این جمله خیلی موافقم...
پاسخ:
بازگشتتون بخیر...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">