طرحی از یک زندگی...

امروز...

دوشنبه, ۴ شهریور ۱۳۹۸، ۰۵:۵۰ ق.ظ

رفتیم یه پارکی کنار پل واشنگتن...

یه خانواده بزرگ عرب بودن...با کلی بچه و اهنگ عربی و ... همه محجبه و خیلی عرب...بچه هاشون رو با زبون عربی صدا میزدن...یالله....فارس...

باقی پارک هم یهودی بودن...یهودی خیلی خیلیییی یهودی....

همه مردا و زنا با پوشش یهودی...با کلی بچه...

هر بچه خارج از قنداقی هم شدیدا سبک بزرگسالای یهودی روش اجرا شده بود....

زنا همه با کلاهای کوچیک رنگی و پیراهن های تا زیر زانو...

مردا همه موهاشون رو از ته زده بودن الا خط ریش...خط ریشای خیلی بلند...با یه کلاه سیاه کوچیک پشت سر...

منم با روسری اون وسط از کنجکاوی داشتم میمردم...

هم یه ترس خفیف ناشی از رسانه توی وجودم بود...حس میکردم وسط فیلم چشمان زهرا واستادم...

هم خیلی کنجکاو بودم دقیقا ببینمشون...

و چنین گذشت ساعات من در غروب پل واشنگتن....در سرمای بی امانی که از پس گرمای بی امان نیویورک ظاهر شده این روزها....

 

  • الی

نظرات  (۲)

  • دچارِ فیش‌نگار
  • ما سکوت کرده ایم راضی ای؟

    پاسخ:
    یادم نیست چرا سکوت کردین..
    اگه عاقلانه حرف بزنین مجوز میدیم برای حرف زدن...
  • دچارِ فیش‌نگار
  • التماس  نکن :)

    پاسخ:
    برو بابا :))

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">