طرحی از یک زندگی...

گریز دلپذیر...

شنبه, ۸ تیر ۱۳۹۸، ۰۱:۴۸ ق.ظ

مادر و پدر خونه نییستن برای دو روز...

من موندم و برادرا...

درست عین تابستون قبل از کنکور من...

غذا پختن و زن خونه بودن افتاد گردن من...

رفتم تو اشپزخونه ای که من حاکمش نیستم و نهار و شام پختم...

پسرا اماده بودن که اذیت کنن و هی میگفتن امان از نهار امروز و دستپخت الهام...

و نهایتا گویا از هر دو خیلی راضی بودن و مهر تایید زدن بر آشپزی من اگر که یادشون نره بعدا...

نشستیم توی خنکایِ بی رمق خونه در گرمای بی امان تابستان و حرف زدیم بسی...

چه خاطره ها که زنده نشد...

هندوانه و کتاب و موسیقی و حرف و خواب...

درست مثل سال‌های دبیرستان...

همون قدر اروم و خالی...


  • الی

نظرات  (۲)

این هفته کنکورمه... و من
باید از سمت خدا معجزه نازل بشود... معجزه ی چی؟ من هیچی نخوندم :( 
پلیز گاد... هلپ می
الهااااام 😭
پاسخ:
میگذره به خیر ایشالله :)
یاد توصیف ماکسیموس افتادم از خونه اش.
بعد سزار گفت حسودیم شد و این خونه حتما ارزش جنگیدن رو داره.

خانواده خوبی هستین و ارزش زندگی کردن با هم رو دارین .
الحمدالله
پاسخ:
بله...انشالله که قدر همو بدونن ادما...و خانواده ها...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">