طرحی از یک زندگی...

احسن الامور اوسطها...

پنجشنبه, ۲۹ آذر ۱۳۹۷، ۰۱:۰۴ ب.ظ

مسئله اینه که دیگه نمیشه چند تا چیزو با هم خواست....

من نمیتونم هم خیلی کنار خونوادم باشم و هم از سختی های زندگی کردن توی یه شهر کوچیک و یه کشور متغیرالحال بی ثبات در امان باشم...

من نمیتونم هم همیشه ور دل بچه های خواهرم باشم و هم خیلی عاشقانه دوستشون داشته باشم...چون هر چی خواهر برادر که میبینم زیادی تو دست و پای همن بیشتر میفتن به مقایسه و حرکات زیر پوستی و به این بیشتر محبت کردن به اون نکردن و شوهر کی عزیزتره و بچه کی نازتره و این قرتی بازیا...

من نمیتونم هم برم تو عروسیهای ایران اهنگ گوش بدم و حال نوستالوژی به خودم بگیرم و هم حسرت نخورم که چرا فامیلمون اینقدر دارن حرص میخورن...جوونا برای داشتن و بیشتر داشتن....مسنا برای بچه هاشون....همه در حال حرص خوردن....متاهلا زن و شوهراشونو با هم مقایسه میکنن و مجردا شرمنده ان که کسی بهشون نگه بی عرضه بود کسی رو پیدا نکرد...

من نمیتونم هم خیلی کنار پدر مادرم باشم تو شبای سرد زمستون و هم دلم نگیره که چرا بابام همیشه وقتی ازش میپرسم چه خبر، شروع میکنه از خستگی هاش میگه و اینکه بارون نمیاد این سالا و همه جا خشکه و صد البته که هنوزم برادرات حرف گوش کن نشدن....یادم نمیاد در تمام عمرم جز این مکالمه ای داشتیم یا نه....

حقیقت اینه که من دلتنگی و خیالبافی رو بیشتر از رسیدن به سراب دوست دارم...از بچگی دویدم برای رسیدن به خلا و خیالبافی...بذار از واقعیت دور شم و سهم من نباشه....

  • الی

نظرات  (۱)

  • علی زیرایی
  • جالب و عالی

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">