طرحی از یک زندگی...

حرف دل...

جمعه, ۱۶ آذر ۱۳۹۷، ۰۴:۰۶ ب.ظ
1. گاهی که لابلای درگیریها و مشغله ها بیکار میشدیم پیام میدادیم که اگه بیکاریم یا شام دانشگاهیم دور هم جمع بشیم....
چند روز بود که هر بار دوستم پیام میداد یا من پیام میدادم اون یکی کار داشت و نیمشد که ببینیم همو...
امشب که پیام داد گفتم میام میبینمت اما خودم شام نمیخورم...
تا منو دید گفت حتما یه خبری هست که این چند وقت پیام میدی و گفتی ببینیم همو...
حوصله سر و کله زدن نداشتم که بگم این همه من برای دلتنگی و تنهایی تو هر وقت پیام دادی اومدم...هزار بار همو دیدیم اما حرفی از خودمون نزدیم و فقط اخبار کلی دانشگاه و وطن و ... رو رد و بدل کردیم....
تو این قدر نمیفهمی که من فقط وقتی که حرفی دارم بهت پیام نمیدم...اصلا چه حرفی من میتونم داشته باشم که تو طرف حسابش باشی....چه کمکی از دستت بر میاد که من حرفی رو پیش تو بیارم؟!!!!

2. چند وقت پیش تولد یکی از بچه ها بود...من اصلا نمیدونستم چی براش بخرم...دست خالی هم روم نیمشد برم...گفتم حالا که اینجا اینقدر همه دلشون برای غذای ایرانی تنگ میشه و خود اون دوستم هم گفته بود دلش برای کشک و بادمجون تنگ شده پس من کشک بادمجون درست میکنم به تعداد همه....
حالا ازون روز به بعد هر کدومشون منو میبینن میگن بیا برا فلانی غذا بپز ما هم کنارش یه لقمه بخوریم!
روم نشد بگم من برای هر دور همی که وقت داشتم یه گلی به سر گرفتم و دست خالی نیومدم....من هر بار که تونستم یه چیزی پختم و با خودم اوردم....از سمنو و نون کماچ و ته چین و پیراشکی گوشت و دلمه و سالاد اولویه و هر چیز دیگه ای که حتی برای امتحان برا خودم پختم...
همه اونا رو ول کردن و فراموش کردن چسبیدن این یه بارو که من اومدم یه لطفی کنم مثلا!
آدم پشیمون میشه از لطفش...
  • الی

نظرات  (۱)

همممم
به نظر  می‌رسیده خوشمزه بوده😃
پاسخ:
اره این نگاه خوش بینانه است...اما کاش یه جور بهتری میگفتن...نه یه جوری که انگار من به بقیشون تا حالا هیچ محبتی نکردم...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">