طرحی از یک زندگی...

حمید مصدق...

دوشنبه, ۳۰ مهر ۱۳۹۷، ۰۴:۳۳ ب.ظ

دیدم او را آه بعد از بیست سال

گفتم این خود اوست؟ یا نه دیگریست؟

چیزکی از او در او بود و نبود

گفتم این زن اوست؟ یعنی آن پریست؟

هر دو تن دزدیده و حیران نگاه

سوی هم کردیم و حیرانتر شدیم

هر دو شاید با گذشت روزگار

در کف باد خزان پرپر شدیم

از فروشنده کتابی را خیرد

بعد از آن آهنگ رفتن ساز کرد

خواست تا بیرون رود بی اعتنا

دست من در را برایش باز کرد

عمر من بود او که از پیشم گذشت

رفت و در انبوه مردم گم شد او

بازهم مضمون شعری تازه گشت

باز هم افسانه مردم شد او

  • الی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">