طرحی از یک زندگی...

چه شبی...

جمعه, ۲۷ مهر ۱۳۹۷، ۰۹:۱۵ ب.ظ

۱. خواهرم گفته بود نشین با این دوستات حرف نزن....

اما نشد...

حرف پیش اومد....چندین ساعت....حرفای بی نتیجه...حرفای عجیب...شاید یه بخشیش تو حالت عادی از دهنمون در نمیومد....

۲. چه قدر باید خوش شانس باشم که تنها آدمی که قبولش دارم بیاد بگه چرا تو از من از ما خوشت نمیاد؟

نمیشد بهش بگم تو یه شعله گرمایی....


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۷/۲۷
الی

نظرات  (۱)

یاد آن شعر حافظ افتادیم.
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن‌شب قدرکه‌ این تازه براتم دادن.
خیلی از این شعر خوشم میاد.
پاسخ:
اره....من یه بار سال کنکور کارشناسیم حافظو باز کردم و این شعره اومد و واقعا معجزه رخ داد بعدش...
هنوزم حس خوبش تو وجودم مونده....
ولی دیشب گمون نمیکنم مبارک بود....

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">