طرحی از یک زندگی...

تب...

يكشنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۷، ۰۷:۱۹ ب.ظ

فکر میکردم اونقدری بزرگ شدم که دیگه وقت سختیا به پر و پای تو نپیچم و چرا چرا نکنم....

اما...

امروز میخوام بگم اگه میشنوی بدون خیلی سخته....

بدون خیلی سخته این حالی که من دارم....

بدون خیلی سخته....

اون لحظه که همه میخندیدن و میومدن دم گوشم میگفتن بیا ببین چه خبره....

اون لحظه که سرم از درد داشت میترکید....

اون لحظه ی سخت سر درگمی....

من دستم به کسی جز تو بند نبود.....

من به تو شکایت میبرم از حالی که خلق شد....


موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۷/۰۷/۲۲
الی

نظرات  (۱)

محل کارمون انتهاش ما بهش می‌گیم ته بریج)انتهای پل(جایی هست که دور از سکو می‌شیم دقیقا زیر مشعل سکو وفقط صدای موج های دریا میاد که می‌خوره به پایه های بریج.اونجا گاهی وقت ها  شب ها مثل کاراکتر فیلم از کرخه تا راین داد می‌زنیم و شکایت می‌بریم از خودش پیش خودش.
با خوندن متن یاد اونجا افتادم.
پاسخ:
یه مدت اون شکایت شوخی بین ما بود تو سختیها...با دوستام اینو میگفتیم بعد خندمون میگرفت...
حالا تو تنهایی....

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">