طرحی از یک زندگی...

شبانه...

شنبه, ۷ مهر ۱۳۹۷، ۰۸:۴۸ ب.ظ

دیر برگشته بودم و با لباس بیرون رفتم تو اشپزخونه دست به کار شدم....

گوشتا رو بسته بندی کردم...

توی اون ماست شل و ول ژلاتین ریختم بلکه خودشو بگیره...

قورمه سبزی رو بار گذاشتم...

قفسه ها رو تمیز کردم...

بشقاب قورمه سبزی به دست از هال رد میشدم که یه لحظه توی ذهنم درخشید که چه قدر احساس خوشبختی میکنم....

هنوز یک ساعت نگذشته که حس استیصال چنگ انداخته به قلبم...

خدا اخر این قصه ی کند و کش دار به کجا میرسه؟

خدایا توی توالی اتفاقایی که دارن میان و میرن چند روز دیگه...چند هقته دیگه....چند ماه دیگه...یک سال دیگه....کجام؟ حالم چه طوره؟ چی دارم که دلم رو قرص کنه و امیدوارم کنه؟


موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۷/۰۷/۰۷
الی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">