طرحی از یک زندگی...

شرح حال...

يكشنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۹۷، ۱۱:۲۴ ق.ظ

گفته بودن ساعت ۱ و ده دقیقه بامداد طوفان کم کم شروع میشه....

اولش شکل یه نسیم بود....

صبح با صدای در و پنجره ها بیدار شدم....

پشت پنجره چیزی جز درختای شکسته و سروای از ریشه در اومده و شاخه های این ور اون ور ولو شده نبود....

بارون و طوفان توام....

رفتم توی هال...

دو تا هم واحدیم دیدن از پنجره اب میاد....

اول یه نابغه پرده پنجره رو باز میکنه و میذاره پایین لای پنجره که اب رو جمع کنه....

بعد من باز برگشتم توی اتاقم و خوابم برد...

بیدار شدم دیدم دم کنی من رو برداشتن که باهاش درز پنجره رو ببندن....

خداوندا....

دم کنی رو گرفتم و به جاش دو تا دستمال حوله ای دادم که هر کار میخوان بکنن....

پرده رو هم اوردم پهن کردم کف دم پنجره که اب نیاد توی هال....

بگیرم بخوابم باز....

اسیر شدیم....

کو تا فردا شب که طوفان کم قدرت میشه تازه...

تا اخر هفته وضعمون همینه....



موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۷/۰۶/۲۵
الی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">