طرحی از یک زندگی...

سعدیِ جانِ جانِ جان....

شنبه, ۲۴ شهریور ۱۳۹۷، ۰۴:۴۹ ب.ظ

1

زاندازه بیرون تشنه ام، ساقی بیار آن آب را / اوّل مرا سیراب کن ، وآنگه بده اصحاب را

مقدار یار هم نَفَس، چون من نداند هیچ کس / ماهی که بر خشک اوفتد، قیمت بداند آب را

وقتی در آبی تا میان، دستی و پایی می زدم / اکنون همان پنداشتم دریای بی پایاب را

امروز حالا غرقه ام، تا با کناری اوفتم / آنگه حکایت گویمت درد دل غرقاب را

فریاد می دارد رقیب از دستِ مشتاقان او / آوازِ مطرب در سرا، زَحمت بُوََد بَوّاب را

سعدی، چو جَورش می بری، نزدیک او دیگر مرو / ای بی بصر، من می روم؟ او می کشد قُلّاب را

2

از هر چه می‌رود، سخن دوست خوش‌تر است/ پیغامِ آشنا، نفس روح‌پرور است

هرگز وجود حاضر غایب شنیده‌ای؟/من در میان جمع و دلم جای دیگر است

کاش آن به‌خشم‌رفته‌ی ما، آشتی‌کنان/ بازآمدی، که دیده‌ی مشتاق بر در است

جانا! دلم چو عود بر آتش بسوختی/ وین دم که می‌زنم ز غمت، دود مجمر است

شب‌های بی‌توام شب گور است در خیال/ ور بی‌تو بامداد کنم روز محشر است

سعدی خیالِ بیهده بستی امید وصل/ هجرت بکشت و وصل هنوزت مصوّر است؟

زنهار از این امید درازت که در دل است!/ هیهات از این خیال محالت که در سر است!


پ.ن. با دخل و تصرف...

پ.ن. مگه میشه اینقدر قشنگ و هوشمندانه...

  • الی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">