طرحی از یک زندگی...

دخترک کبریت فروش....

چهارشنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۷، ۰۸:۰۷ ب.ظ
فشارم افتاده بود....
ناخوداگاه رفتم از قفسه آشغالجات یه پفک خیلی بزرگ برداشته بودم....
اومده بودم اتاقم....
پیراهن نارمجی گل گلیمو پوشیده بودم و توی تاریکی شب نشسته بودم کنار پنجره....
هی فکر کرده بودم و هی پفک خورده بودم....
هی فکر کرده بودم و اونقدر پفک خورده بودم که پفک جای خون توی رگهام موج میزد....
هی فکر کرده بودم که من خیلی بیچاره ام....
هی به خودم گفته بودم کی میخوای یاد بگیری امیدوار نباشی؟
کی میخوای دل کندن و بی آرزو شدن رو یاد بگیری....
چیزای کوچیک هم برای تو بزرگ میشن....
سهم تو کمه....قسمت تو کمه....
پفک تموم شده بود و من مونده بودم و یه پنجره که پشتش جز تاریکی و یه گراز سرگردون هیچ چیز نبود....
  • الی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">