طرحی از یک زندگی...

که آفتاب بیاید...

دوشنبه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۷، ۰۷:۲۴ ق.ظ

شتاب کردم که آفتاب بیاید، نیامد....
به روی کاغذ و دیوار و سنگ و خاک نوشتم که تا نوشته بخوانند،
که آفتاب بیاید، نیامد....
چو گرگ زوزه کشیدم، چو پوزه در شکمِ روزگارِ خویش دویدم، شبانه روز دریدم، دریدم،
که آفتاب بیاید، نیامد...
چه عهدِ شومِ غریبی! زمانه صاحبِ سگ؛ من سگش،
کشیده‌ها به رُخانم زدم به خلوتِ پستو، 
چو آمدم به خیابان، دو گونه را چُنان گدازه‌ی پولاد سوی خلق گرفتم، که آفتاب بیاید،نیامد...

اگرچه هق هقم از خواب، خوابِ تلخ برآشفت ...

خوابِ خسته و شیرین بچه‌های جهان را، ولی گریستن نتوانستم...
نه پیشِ دوست نه در حضور غریبه نه کنجِ خلوتِ خود گریستن نتوانستم...
که آفتاب بیاید، نیامد...

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۷/۰۶/۱۲
الی

نظرات  (۱)

۱۲ شهریور ۹۷ ، ۰۹:۰۹ خانم فـــــ
چه قشنگه
از کی؟
پاسخ:
رضا براهنی فک کنم....
البته یه بخشاییشو حذف کردم...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">