طرحی از یک زندگی...

اسمون غرمبه...

جمعه, ۱۹ مرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۰۳ ب.ظ

بارون میباره...

اونقدر که سیل راه افتاده...

صدای رعد و برق که میاد از جا میپرم....

رعد و برق قشنگه...صداش خاطره ی ارامش خونه است وقتی دانش اموز بودم....

وقتی توی زمستون همه جمع میشدن دور چراغ تا گرم شن....وقتی بابا همیشه پرتقال میخرید و شلغم....

بهینه زندگی نمیکنم این روزا....سرگردونم یه کم...

گفتم عصری برم همین اطراف قدم بزنم جای نشستن و فکر کردن...

اما این بارون ناخونده راهمو بسته....

برای فردا منتظر خبری نبودم اما امان از امید که از زیر صخره ها هم جوونه میزنه...


  • الی

نظرات  (۱)

اون دور چراغو خوب اومدین
وقتی هم که پرتغال داشتیم  اگه گفتین چه کار می‌کردیم؟
پوست پرتغال رو فشار می‌دادیم رو چراغ و یه هو آتیش می‌گرفت
چه زمستونای سردی بود خدا
پاسخ:
اره...چه دلخوشیها که نداشتیم....

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">