طرحی از یک زندگی...

رفتن و رفتن و رفتن...

پنجشنبه, ۱۱ مرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۰۸ ب.ظ

یکی از خاصیت های این شهر، شبای زنده و پر از نورشه...

شاید برای همینه که شبا خواب از سر من میپره...

دیشب ساعت 4 و نیم خوابم برد...

ظهر ساعت 12 پا شدم...یعنی قبلشم چند بار پا شدم اما بازم خوابیدم...

یه مقداری گیجم...نمیدونم دقیقا در این گام از پروسه ی زندگی چی کار کنم...

حالا که وقتشه کم کم به جمع کردن کوله بار و فکر کردن به اینده بپردازم، ترس داره زیاد میشه....

این کوله ی همیشه به دوش رو اگر که بردارم باز، ببرمش کجای دنیای خدا؟

ببرم کجا که هم اونا منو بخوان و هم من به ارامش برسم بعد عمری سفر...

توی همین اوضاع...باید فکر کنم دلمو بسپرم به اون یا نه....

دلی که بی ارزش نیست و اونی که بی ارزش نیست اما نمیدونم کنارش کار زندگی و ارزوها و بلندپروازیها و بی قراریها به چه نقطه ای میرسه....

نمیدونم برنامه بریزم که تنهایی بزنم به جاده یا نه...نمیدونم کلا برم یا نه....نمیدونم اصلا میشه که برم یا نه....

توی همین هاگیر واگیر نشستم به دیدن در پناه تو...با هر غم مریم میمیرم....با قصه ی عجیب و بی رحم زندگی....دلم هزار جا میره..فکرم زمان و مکان رو طی میکنه بی هدف....یه جایی محمد به باباش گفت بابا من نسبت به این دختر احساس مسئولیت میکنم یه جوری که انگار وصله ی تن خودمه....



  • الی

نظرات  (۲)

چرا انقدر غمگینت میکنه عزیزم؟
پاسخ:
از نو ساختن...از نو شروع کردن...اسون نیست....
البته این سریال برای ما نوستالژی طوره
شاید برای همین غم انگیزه
پاسخ:
نوستالوژی که اره..اما الان بیشتر حالشونو میفهمم....بزرگ شدن درد داره....

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">