طرحی از یک زندگی...

لحظه...

شنبه, ۳۰ تیر ۱۳۹۷، ۰۵:۳۷ ب.ظ

امروز وقتی که رفته بودیم یه جزیره ی دور و توی راه داشتم از شیشه ماشین مزرعه های پر از گاو ازاد رو میدیدم و خونه هایی مثل خونه های توی کارتونا...

دیروز وقتی که کنار یه رودخونه ی قشنگ توی سرما قدم میزدم و زیباترین منظره های عمرم رو میدیدم....

تمام روزایی که چشمام غرق میشدن توی زیبایی دنیا...

یه جایی توی ناخوداگاه ذهنم حواسم بود که نیستی...

خیلی دیر شده برای پیدا کردنت...انگار تو حلول نکردی توی جسم هیچ انساتی روی زمین...پریشب تو اون رستوران ایتالیایی...با خودم فک کردم یه موجود ازاد بودن و دلخوش بودن به محبتهای رهگذرها خیلی بهتره از محبتهای تو که مثل اسمونِ یه سرزمین قحطی زده بخیلی....حس میکنم تلاش برای دوست داشتنِ تو خویِ دریوزگی رو قوی میکنه...

سی سالگی مثل حس صبحِ کنکوره...

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۷/۰۴/۳۰
الی

نظرات  (۱)

امروز یعنی یه روز قبل از  یکشنبه؟ یا بعبارتی جمعه
پاسخ:
شنبه بود...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">