طرحی از یک زندگی...

امروز...

يكشنبه, ۲۴ تیر ۱۳۹۷، ۰۴:۳۱ ب.ظ

من ادمِ خاطرات سفر نوشتن نیستم اما الان به چند دلیل دلم پره یه کم و میخوام بنویسم تا فالورهام مثل فالورهای شاخای اینستا برام نظر بذارن. 

ما اومدیم سفر...من و چن نفر از کره و تایوان و ایتالیا و ... 

اینجا خیلی قشنگه و بسیار ارام و در عین پیشرفته بودن طبیعت و هوای بسیار سالمی داره و ساختمونا برق میزنن از تمیزی....کلا حس این رو دارم که وسط یه فیلم قشنگ وواستادم از دیدن مناظر و خیابونا و مردم....

من به طور ارثی و بلکه شدیدتر ادم بساز و اهل مدارایی هستم...برای همینه که کلا سعی میکنم تا جایی که راه داشته باشه راه بیام با بقیه...توی این 4 روز اول سفر هر رستورانی که نظر جمع بوده رفتم و همونجا برا خودم یه غذایی پیدا کردم. سعی میکنم نمازمو یه وقتی که نیستن بخونم که حس نکن یه متفاوت بینشونه. مثل چی ابجو میخورن و من اون بغل اب میخورم. اونا هم ادمای خوبی ان و سرشون به کار خودشونه و مهربونن. 

امروز رفتیم یه جایی که محققای اون زمینه از سراسر دنیا اومده بودن. دو تا دختر مسلمون با لباس گل گلی هم دیدم که حدس زدم ایرانی نیستن و البته چون البته بنا به تجارب قبلی سراغشون نرفتم و اونا هم زیاد تلاشی برای شروع دوستی نکردن. 

عصر من خسته رفتم یه گوشه نشستم و تو گوشیم وِل بودم که یه دختر سبزه با موهای یه کم نامرتب اومد گفت ببخشید این کاپشنت رو ازکجا خریدی؟

گفتم "وای شما ایرانی هستین. سلام. خوبین؟"

گفت اره ایرانیم. 

گفتم اینو از حراج فلانجا خریدم. 

گفت چرا زرد خریدی؟

گفتم راستش بین رنگایی که داشتن این بهتر بود.

فک کردم الان میخواد بگه چه بهتون میاد یا چه رنگ قشنگی...

دیدم یه لبخند کجی زد و شروع کرد به اینکه شما و دولتتون و کشورتون و ....

فهمیدم اومده بجنگه با من هم وطن عزیز و الاغم...

گفتم ببین من این روسریو برا دل خودم دارم. هیچ کاری هم به کسی ندارم..

با اطلاعات نداشته اش و در پایبن ترین سطح ممکن و با خشم فراوان شروع کرد وراجی کردن....

هی هم میگفت تو دوست نداری من باهات حرف بزنم...

گفتم من که نشستم دارم گوش میدم...

تمام تلاششم این بود که فارسی حرف زدنش با لهجه ی خارجیا باشه...

من خودم استاد باشم دستمو میذارم رو کلاه خودم. من کی تعیین تکلیف کردم برا بقیه. من که لباسم خیلی مرتب و مناسب و اینترنشنال بود. 

ففط میتونم بگم هم وطنِ مریضم خاک بر سرت...خاک بر سر هر کسی که فکر میکنه خیلی روشنفکره یا خیلی مذهبیه اما نمیدونه اصل اول ادمیت و مهربونی با هم نوعه. اصل اول ارامش و تفکره نه مثل وحشیا خراب شدن رو سر بقیه و براشون نظریه دادن بدون اینکه بشناسیشون.


بعدم یکی اومد گفت اون دو تا دختر گل گلیه ایرانی ان...گفتم عزیزم شما مال تایوانی...چه میدونی...گفت خودشون گفتن و بعدم سرشونو مثل تو بستن...میخواستم بگم وای از من و سرم و روسریم و شما....

بعدم یه استاده اومد گفت دانشجوم روسری دوست نداشته اما چون بورسیه بودا میگفته باید سرم باشه.

بعدم یکی اومد گفت یه دانشمند ایرانی هست که کلا تکیه گاه کیم جونگ اون هست و ....

کاش اینقدر مردم با دیدن ظاهر هم و شنیدن اسم کشور هم قضاوت ردیف نمیکردن توی ذهنشون...کاش میذاشتن با تصویر سفید شروع کنیم به شناختن هم فارغ ازین حرفا و قصه هایی که راست باشن یا دروغ باشن کاری از ما بر نمیاد. کی میتونه دنیا رو عوض کنه با این همه بل بشو....

مراسم خوشامدگویی و پذیرش علاوه بر این وقایع جانبی مثل عروسی هایی بود که تو ایران میرفتیم. که همه زیر چشمی حواسشون به همه چی بود. یه عده زاغ سیاه همو چوب میزدن...تو مهمونیا لباس و طلاهای همو چک میکنن و برا پسرشون دخترنشون میکنن اینجا اسم و کشور و دانشگاه همو دید میزدن و بدون از روی اسم تشخیص میدادن که اااا این صاحب فلان کار خفن و مقاله و دانشگاه فلانه...

بعدشم رفتیم سوپر مارکت...من گیج شده بودم چی بخرم که هم حلال باشه هم شکم پر کن هم ... به دوست ایتالیاییم گفتم تو میدونی این پنیر خوبه یا نه؟ بعدش خیلی پشیمون شدم. یه لحظه یادم اومد وقتی بچه بودم خیلی ترسو و وابسته بودم....گفتم الهام نکنه هنوزم وابسته ای؟

چه قد مشوشم از هفته پیش تا الان...چه همه اتفاق از سر گذروندم....

خدایا بهم ارامش بده...دستمو محکم بگیر تو دستت...چشم برندار ازم....

  • الی

نظرات  (۶)

متاسفانه دعواها و درگیری های اجتماعی تو این کشور بوده و تو این چند سال هم خیلی بیشتر شده. مردم از ظاهرشون قضاوت میشن. ظاهر انسان دقیقاً نشوندهنده اعتقاداتشه. اگه ظاهر مسلمان ها رو داشته باشید در واقع دارید به اون اجتماع میگید من مسلمانم. همونطور که یه یهودی داره با لباساش همین رو میگه. در واقع ظاهرتون نشون دهنده اعتقاداتتونه و اون کسی که با ظاهر ، شما رو قضاوت میکنه درواقع راحت ترین راه رو انتخاب میکنه. چون شناختن شخصیتت  یا ناممکنه یا سخته و به زمان نیاز داره. برای همین راحت ترین راه رو انتخاب میکنه و از همون ظاهر شما رو قضاوتت میکنه. یعنی میگه این لباس نشون دهنده مسلمون بودنه و مسلمون بودن هم طبق تجربه یعنی این. اون کسی که کلی به شما میتوپه احتمالاً دلش پر بوده و دیده چه کسی بهتر از شما با این ظاهرتون. برای همین بهترین راه خالی کردن عقده های دلش شما بودید. اون اصلاً براش مهم نیست اصل اول انسانیت و مهربانیه. مهم اینه دل خودش خالی بشه و تهش بگه آخیش خنک شدم. یعنی مهم منفعت فردی خودشه. همون چیزی که خیلی دنیای امروز رو تحت تاثیر قرار داده. توی منفعت فردی اصلاً انسانیت و مهربانی معنی نمیده مگر اینکه با منافع شخصی همراه بشه.
موفق باشید
پاسخ:
کامنت شما من رو به فکر واداشت...
به جای ناراحت شدن از ابراز عقیده دیگران در مورد برداشتشون از دین و عقایدم باید به این فکر کنم که خودم هم دارم اعتقادمو با ظاهرم اعلام میکنم....
چند وقته که شدیدا توی این فکرم که دوست  دارم عقایمو مخفی کنم....دوست ندارم این قدر سریع اجازه بدم همه فکر کنن من و باورای منو میشناسن و بیان نظر بدن...
چقققققققدر رو مخن بعضیا!
می‌گفتی به تو چه آخه کاپشن من چه رنگیه و از کجا گرفتم
والا
+ اما تو کوه صبر باش! طاقت بیار و مرد باش :)) 
پاسخ:
اره....همون روز خیلی عصبانی شدم...بعدش هضم کردم مسئله رو....
این خونه از پای بست ویرانه..
پاسخ:
اره...این روش جواب نمیده....
فهمیدم اومده بجنگه با من هم وطن عزیز و الاغم..

وای الی خیلی خندیدم :))))))
پاسخ:
:)))
"با اطلاعات نداشته اش و در پایبن ترین سطح ممکن و با خشم فراوان شروع کرد وراجی کردن"

اه اه اه :-& :-& فقط میشه در برابر چنین آدمی سکوت کرد.
پاسخ:
اوهوم....میگن بترس از دعوا کردن با ادمی که چیزی برای از دست دادن نداره...
نمونه اش ادمای زبون دراز و نترس...
- من که با تمام سعیی که در تحمل آدمهایی مثل اون هموطن(!) میکنم باز هم اعصابم از حرف زدن باهاشون به هم میریزه، شاید بخاطر اینه که یادمون میره که مسئول سر به راه کردن بقیه نیستیم، که وقتی میبینیم یکی خودش نمیخواد؛ از جهالت خارح بشه دیگه ما وظیفه ای نداریم . به خیلی ها فقط میشه با لبخند گفت بله، بهرحال شما هم نظر خودتون رو دارید، هوا چقد خوب شده امروز ..
از روی این دوتا آیه ۳ بار بنویسید :-P :
وَاللَّهُ یُرِیدُ أَنْ یَتُوبَ عَلَیْکُمْ وَیُرِیدُ الَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الشَّهَوَاتِ أَنْ تَمِیلُوا مَیْلًا عَظِیمًا
۲۷-نساء
وَدُّوا لَوْ تَکْفُرُونَ کَمَا کَفَرُوا فَتَکُونُونَ سَوَاءً
۸۹-نساء

- یعنی اگر انسان ها یاد میگرفتن قضاوت نکنن دنیا گل گلی میشد
پاسخ:
سفر تموم شد و من یکی از بخشای سختش برام همین قضاوت شدن بود....

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">