طرحی از یک زندگی...

باری....

شنبه, ۲ تیر ۱۳۹۷، ۰۴:۲۶ ق.ظ
راننده اهنگ قشنگی پخش کرده بود و ماه میدرخشید و شب خنکی بود...
اجازه ی حتی یک کیلو اضافه بار را نداده بودند و او خوش شانس بود که میتوانست با کمی جابجایی وزنها را راست و ریست کند...
بعد توانسته بود ان مهر نه چندان زیبا را استفاده کند برای اولین بار...
دیده بود که ناخنش نصف شده اما نفهمیده بود کی سنگینی چمدان کار دستش داده...
دنبال پد بهداشتی گشته بود و گفته بودند دم گیتها هیچ نصیبت نمیشود....تا اینکه زنی به داد زنی رسیده بود....
هوشنگ گلشیری به دست منتظر بود و فکر میکرد به چمدان پر از کتابش در کنار چمدانهای پر از لواشک و شیرینی و قالیچه و خاتم کاریها....
سخت است گفتن برای ادمی که اهل گفتن نیست...دلش تماما قلمروی خنده های انهاست....خوشا به حالِ دلش وقتی که سهمش این باشد...حتی اگر او نباشد....
و بعد دستگاه موبایل مورد نظر خاموش میباشد....
اینترنت وطنی و سایفون هم...
بار دیگر فرصت تمام....

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۷/۰۴/۰۲
الی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">