طرحی از یک زندگی...

شب بود...

چهارشنبه, ۲ خرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۲۵ ب.ظ
از لب دریا اگه 4+11+10 طبقه یعنی 25 طبقه بیای بالا میرسی هم کف....
بعد اگه دو طبقه بری بالا میرسی دفتر...
بعد اگه از سه تا پله برقی بزرگ بری بالا میرسی به اون ساختمون شیشه ای که روی کوهه...
بعد اگه 7 طبقه بری بالا میرسی به پشت بوم....
انگار یه نسیم از بهشت میوزه...
مثل نسیمی که غروبا توی روستای اجدادی من میوزه....
واستادیم....
باد با لباسهامون بازی میکرد....
ستاره ها رو نگاه کردیم...
نفس کشیدیم....
خندیدیم....
حرفهامون رو نگفته قورت دادیم....
دلهای تنگمون رو با خودمون بردیم....
  • الی

نظرات  (۳)

عجب جایی قرار گذاشته بودین!
از حد ترخص خارج نبود؟ :)
پاسخ:
:)
بعد افطار بود...
نفهمیدم شد چقد طبقه:D
منم گاهی کوه میرم فقط بخاطر سکوتش و نسیمی که میوزه.. البته من تنها میرم و اون 2خط آخری که نوشتین برام ضمیر مفرد داره. 
پاسخ:
منم نفهمیدم :)
من همیشه فک میکنم بوی کوهای شهر من هیچ جای دیگه پیدا نمیشد....بوی کوههایی که من بچگیمو اونجا گذروندم....

منم احساس مشابهی راجع به بیابون های شهرمون دارم:)


انگار اون روزها دنیا برای خلوت و تفکر جای مناسب تری بود:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">