طرحی از یک زندگی...

حوالی ایستگاه رنگین کمان...

دوشنبه, ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۵:۰۳ ب.ظ

صبح زود کار اداری داشتم...

استاد هم پیام میداد که کی میای دانشگاه...

ظهر رسیدم اتاق استاد...

عصر یه دوست ایرانی اومد و با چشمای بسته از روزه حرف زدیم با هم...

بعد خوابیدم و در واقع رفتم کاملا...

دم اذان پا شدم....ظرف غذامو گرم کردم و اومدم دانشگاه....

چای و خرما و غذا خوردم....

حالا نشستم غرق در فکر....فکر اینکه فردا تعصیله اما من باید تا شب دانشگاه باشم و کار کنم...

فکر روزای بعدی...

فکر اینکه هر جا که بی تو رفتم..انگار که نرفتم....


  • الی

نظرات  (۱)

انگار یه سری از مطالب رو حذف کردی...

ولی مطالبی که از روزه داریت می نویسی برام خیلی جالبه


راستی الهام از خدیجه چه خبر؟
پاسخ:
نه حذف نکردم...
خدیجه هم خوبه...شکر خدا...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">