طرحی از یک زندگی...

جانِ من است او...

سه شنبه, ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۲:۵۸ ب.ظ
علی به یکی از همسایه های ما خیلی علاقه داره و هی میره خونه شون....
همسایه یه خانوم جوونیه که شوهرش سر کاره و خودشم بارداره...
امروز وقتی علی برگشته مامانم گفته علی با مینا خانوم در مورد چیا حرف میزدی؟
گفته خاطرات بچگیمو براش تعریف کردم.....
یه بچه ی سه ساله چه خاطراتی داری از بچگیش؟
حواسش نیست هنوز کودک به حساب میاد حتی به مرحله بچگی هم نرسیده :)
برای اولین بار خاله خطاب شدم و بهم گفت خاله پس کی میای؟
گفتم چند روز دیگه بخوابی و پا بشی میبینی من پیشتم...
گفت اسباب بازیهایی که خریدی رو یادت نره....بنز و لودر و جرثقیلم رو یادت نره....

  • الی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">