طرحی از یک زندگی...

حرف های چیپ....

يكشنبه, ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۵:۱۶ ب.ظ

دو تا نکته دیدم در مورد بعضی آدما که اصلا دوست ندارم....

۱. چند وقت پیش یه شیشه ترشی دادم به یکی از دوستام....هی هر بار هم رو میدیدم میگفت ای وای....شیشه رو یادم رفت بیارم....

منم هزار بار گفتم بابا جان من شیشه میخوام چی کار اخه؟

هی میگفت نه من قانونم اینه که ظرف مردم رو پس میدم....

هی من میگفتم بابا اون ظرف یه بار مصرفه....

اخرش چند روز پیش ظرف رو در حالی که سه تا ژله ی کوچولو ازینا که بچه ها میخرن گذاشته بود توش....

گفتم وای چرا خودتو به زحمت انداختی....

گفت من اینم دیگه...ظرف مردم رو برمیگردونم و یه چیزی هم حتما باید بذارم توش....

با خودم فکر کردم پس دادن ظرف یه بار مصرف با سه تا ژله ی سه گرمی ارزون و کوچولو بهتره یا پس ندادنش.....

فکر میکنم ادم باید هر بار سعی کنه قوانینش رو یه ذره بالا پایین کنه نه اینقد محکم و سفت بهشون بچسبه....


۲. یه دوستی داشتم که فک میکرد مرکز عالمه....البته رفتار و سیاست هاش هم طوری بود که خود به خود مرکز میشد.....یه شب به من پیام داد الهام حدس بزن چی شده؟ نمیدونی چه اتفاق بزرگ و عجیبی افتاده!!! نمیدونی!!!!!

گفتم یا علی....بگو چی شده؟

گفت من امشب چای خوردم!!!! باورت میشه؟ من چای خوردم!!!!

جریان این بود که ما کلا تو اتاقمون چای خور نبودیم....یعنی درگیری های درس دیگه برامون عصر و دورهمی نذاشته بود که چایی ای در کار باشه....این دوستمون البته یه سال بود که تصمیم گرفته بود چای نخوره و نمیخورد....

فک میکرد خیلی ماجرای هیجان انگیز و خفنیه که بعد از یه سال چای دم کرده و خورده.....فک میکرد بین این همه اتفاق مهم زندگی اجتماعی و شخصی ادما چایی خوردن و نخوردن اون اچه ارزش خبری داره....


پ.ن. میدونم نوشتن این متن ناشی از خباثت من در این لحظه است....اما چه کنم....

  • الی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">