طرحی از یک زندگی...

نقطه ی پر رنگ....

چهارشنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۹:۳۶ ب.ظ

وقتی بچه بودم...همیشه هر مهمونی و تو هر جمعی که میرفتیم مامانم زیر گوشم میگفت خوب سلام کن...گرم و طولانی احوالپرسی کن....نکنه یه بار بگن دخترشون مهربون و بامعرفت نیست....

و هر بار بلا استثناء من از خجالت شست پام میرفت توی چشمم و وقت برگشتن مادرم هزار بار میگفت تو چرا با مردم سرد برخورد میکنی...خانوم فلانی گفته تو مغروری...بهمانی گفته فلانی به پای کمالات خواهر بزرگش نمیرسه....بهمانی گفته دختر خاله هات خیلی مردم دار ترن....

حالا من اونقدر دور شدم که هیچ کدوم ازون ادما توی زندگیم نیستن....

پارسال به مادرم گفتم هر وقت بخوام ازدواج بکنم توی شهر خودمون مراسم نمیگیرم چون اینجا کسی نیست که برام مهم باشه و بخوام دعوتش کنم.....مادرم گفت این چه حرفیه دخترم؟

اما هنوز همیشه...توی هر جمعی...یه حسی از ناخوداگاه من میگه....نکنه از دستت کسی ناراحت شه...نکنه بگن مغروره...نکنه دوستم نداشته باشن؟ نکنه نکنه نکنه.....

من بلد نیستم به بقیه کم اهمیت بدم....

  • الی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">