طرحی از یک زندگی...

شاملویِ جان...

جمعه, ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۵:۳۳ ب.ظ

تو مرا هیچگاه در ظلمات پیرامون من باز نتوانی یافت ؛ 

چرا که در نگاه تو آتش اشتیاقی نیست .


مرا روشن تر می خواهی؟

از اشتیاق به من در برابر من پر شعله تر بسوز...

ورنه مرا در این ظلمات باز نتوانی یافت...

بایست و چراغ اشتیاقت را شعله ور تر کن.

 

از نگفته ها ، از نسروده ها پُرَم ؛

از اندیشه های ناشناخته و

اشعاری که بدان ها نیندیشیده ام .

 

عقده ی اشک من درد پری ، درد سرشاری است .

 وباقی ناگفته ها سکوت نیست، ناله ای ست .

 

اکنون زمان گریستن است ، اگر تنها بتوان گریست ، 

یابه رازداری دامان تو اعتمادی اگر بتوان داشت ...

 

با این همه به زندان من بیا که تنها دریچه اش به حیات دیوانه خانه می گشاید .


اما چه گونه ، به راستی چه گونه در قعر شبی این چنین بی ستاره ،

زندان مرا – بی سرود وصدا مانده – باز توانی شناخت ؟

 

ما در ظلمت ایم، بدان خاطر که کسی به عشق ما نسوخت ،

 

 ما تنهاییم چرا که هرگز کسی مارا به جانب خود نخواند،

 

ما خاموش ایم زیرا که دیگر هیچ گاه به سوی شما باز نخواهیم آمد ،

 

و گردن افراخته بدان جهت که به هیچ چیز اعتماد نکردیم ،

 بی آنکه بی اعتمادی را دوست داشته باشیم.

 

  • الی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">