طرحی از یک زندگی...

دایی الام...

سه شنبه, ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۱:۰۴ ب.ظ

میگه دایی همین امشب بیا خونه مون....

میگم نمیشه دایی جون...باید هباتیتی بیاد دنبالم تا بتونم بیام...

یه کم فکر میکنه و با خنده به مامانش میگه یادته بچه بودم به هباپیما میگفتم هباتیتی....

عزیز سه ساله ی من...بزرگ میشی...یه روز به هواپیما میگی هواپیما....


  • الی

نظرات  (۲)

:)) 
خیلی سخته یه جورایی دور بودن از شیرینی های جوجه های خونواده. 
پاسخ:
اوهوم
آخی عزیزم...
تا برسم به خط آخر با خودم فکر می‌کردم هپاتیت دیگه چیه :)))
پاسخ:
حواسم نبود هباتیت شبیه هپاتیت نوشته میشه :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">