طرحی از یک زندگی...

آن روزها....

جمعه, ۲۴ فروردين ۱۳۹۷، ۰۹:۴۴ ق.ظ

طبق معمول عادت چند ساله ی اینجا، صبح وقت ورود به محل کار و درس، اول سیستم را روشن کرده و یک موسیقی ملایم طور را از یوتیوب اجرا کرده و مینشینم سر کارهای مربوطه....

موسیقی کمک میکنه که احساسات و فکرم را در راستای مورد نظر خودم هدایت کنم و نذارم فکرم به هر جایی سرک بکشه و پرت بشه...

امروز یوتیوب ناگاه وارد مسیر موسیقی های قدیمی خانوم هایده شده...

تابستونایی که عادت کرده بودیم بریم یه روستایی حوالی شهر بافت...

کنار یه جوی پر از اب زیر درختای گردوی کهن سال...نزدیک چادرای عشایرا زیر انداز مینداختیم....

خاله هنوز بچه نداشت و ما دو خانواده خیلی با هم مچ بودیم...منظم بودن و کاردانی شوهرخاله با وسواس های پدر جانِ من هم خوانی زیادی داشت و سفرها را دلچسب میکرد برای هر دو گروه...

زیر درختهای گردو...وسط چمنزارهای بلند...کنار نهرهای پر ابی که توی گلهای پونه غرق شده بودند راه میرفتیم و صدای هایده به گوشمان میرسید....

زیر سایه ی درختها بعد از خوردن نهار ولو میشدیم و نور ملایم خورشید از لای برگهای گردوهای سر به فلک کشیده سو سو میزد...

بوی چوب گردو...بوی پونه...بوی میوه های رسیده و نرسیده....

شب را میرفتیم تا برسیم به یک زیارت کوچک و اینه کاری شده در روستایی کوچک....شبهایی که توی چادر مسافرتی زیر درخت های کنار زیارت به صبح میرساندیم و کمی ترس امیخته با هیجان و خیال زیر نور چراغهای بلند اطراف زیارت....وقتی با چادرهای گلدار توی زیارت نماز میخواندیم و سرمان را به ضریح کوچک دور افتاده میچسباندیم و چشم هایمان را میبستیم و میرفتیم تا دور دست های آرزو....تا رسیدن به گرمی و مهربانی و سخاوتِ بی بدیلِ تو....

وای که برای من در رویا بافی هیچ چیزی محال نبود....

وای که توی قلب و ذهنم هر لحظه صد آرزوی اتشین جوانه میزد...

حتی اخرین سالهای سفرهای ازین دست...

یک بار میانه ی راه وسط دشت های فراخ با بوته های پراکنده ی درمنه ی وحشی منتظر مانده بودیم تا همسفرانی به ما بپیوندند....خورشید در حال غروب بود...باد سردی میوزدی و از دور دستها بوی پونه و اتش و گله را برای ما به ارغوان می اورد....


بعدها...بعدها که دیگر نبودم....بعدها به یاد آن غروب بسیار چشم دوختم به دو دستهای تپه و دشتها...اما چیزی در درون من بود که دیگر نبود....بعدها منطق و حساب و کتابِ دو دو تا چهار تای یک دخترک دنیا دیده نمیگذاشت بوی پونه و آتش، ارزویی را در قلب من روشن کند...

بعدها....وقار و منطق و واقع بینیِ جوانی، جایِ خیال هایِ رنگی رنگیِ نوجوانی را گرفت....

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۷/۰۱/۲۴
الی

نظرات  (۱)

این جور محیط هایی رو هم ما داشتیم.
حساب کنید زمین محله ی ما کلا یه چمن طبیعی داشت که بوی علف تازه میداد ،  با درخت های شاتوت بسیار کهن وقطور .
چشمه ها رفتن ، حساب کنید چشمه که رو سطح زمین بود، اما الان باید ۴۰۰ ٬ ۵۰۰ متر چاه بزنن تا به آب برسن.
پاسخ:
ما هم همین طور...
دیگه خبری ازون چمنا و چشمه ها و کوه های سبز نیست....

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">