طرحی از یک زندگی...

زمینه....

شنبه, ۱۸ فروردين ۱۳۹۷، ۰۹:۰۷ ب.ظ

تکیه دادم به دیوار سنگی توی یه کوچه ی خاکی و ساکت توی دل تاریخ....

یه جفت کفش پلاستیکی و یه شلوار ورزشی کهنه پامه....

چشمام چشمای میشیِ معصوم و در عین حال وحشی و بی تاب و شیطون یه پسر بچه ی  ۹ ساله....

صورتم سوخته و بر افروخته از دویدن توی تپه های بکر و غرق شدن توی طبیعت مبهم و لجوج و بخشنده و مهربان روستا ....

با نوک کفشم خاک رو این ور اون ور میکنم و چشمام اگرچه زیر اما تو سرم دنیا دنیا بی قراری....

به روز من رنگ بده....

به افتابِ نیمه جونِ پاییزم هیجان بده....


  • الی

نظرات  (۴)

به نظر توصیف یک عکس قدیمی می آد .

پاسخ:
اوهوم...
عالی بود الی
آغا بشین رمان بنویس خیلی خوب می نویسی
پاسخ:
اگه یه روز نوشتم تو باید بخریش حداقل :)
فک کن در همین لوکیشن معلمتون از راه برسه!

♦ چیکار میکنید؟ :))
پاسخ:
در اون لوکیشن به معلممون فکر نمیکنم اصلا...
بازم وامیستم همونجا....
:))
من همشو می خرم الی تو بنویس :دی
پاسخ:
چاکرم عزیزم :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">