طرحی از یک زندگی...

کاش غیر از من و تو هیچکس با خبر از ما نشود...

جمعه, ۲۵ اسفند ۱۳۹۶، ۰۱:۱۵ ب.ظ

پارسال مثل امروز...خبر درگذشت دکتر افشین یداللهی عزیز را شنیدم...

خیلی غیر قابل باور بود...

غیر قابل باور بود که شاعر "من عاشق چشمت شدم..." دیگر نباشد....

برای من این شاعر با تمام شاعرهای معاصر فرق داشت...

یادم هست قدم زدم تا مزرعه دانشگاه و اشک ها داغ داغ سر میخوردند روی صورتم...

یادم هست لوبیا سبز ها و گل ها را اب میدادم و اشک ها سر میخوردند روی صورتم....

دنیای جدی و عبوس ما...دنیای ضمخت و نالطیف ما...حالا حالاها دکتر یداللهی عزیز را میخواست تا رنگ و بویی بدهد به قصه های عاشقانه ی کم یابمان....



نیمه جانی بر کف

کوله باری بر دوش

مقصدی بی پایان

قرن ها پشت افق

سحری سرگردان

که در آن آتش کم نور نگاهی تنها

سینه ساکت صحرای سحرگاهی را

مثل یک آینه ی رو به برهوت

پی سوسوی نگاهی دیگر

بی ثمر می کاود

وحشتی بیگانه در سراپای وجود

لذتی پر آشوب پای محراب سجود

در دل ویرانی آخرین دلخوشیم

چشم ویرانگر توست

خسته از جنگیدن 

آخرین فرصت صلح

عشق عصیانگر توست

کاش غیر از من و تو هیچکس با خبر از ما نشود

نوبت بازی ما باشد و دیگر هرگز

نوبت بازی دنیا نشود...

"دکتر افشین یداللهی"

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۶/۱۲/۲۵
الی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">