طرحی از یک زندگی...

شیوه های پیچیده تربیتی....

چهارشنبه, ۹ اسفند ۱۳۹۶، ۰۷:۰۲ ب.ظ
به مامانم گفتم اگه من دلتنگ شدم و هوای خونه اومدن سرم زد تو یه کاری کن دلتنگی از سرم بپره....نباید بیام خونه الان...
از همون لحظه دست به کار شد....
گفت اصلا اینجا چه خبره که بیای...فک کردی پدر مادر و خونواده برای ادم نون و اب میشه؟
فک کردی اصلا جز خدا کسی از ته قلبش با ادم هست و ادم رو دوست داره؟
فک کردی همین خواهر برادرا واقعا چه قد همدیگه رو دوست دارن...
اصلا تو به چه حقی پا میشی میری خرید...
اصلا برای چی رفتی بیرون...
تو جز درس خوندن حق نداری کار دیگه ای بکنی...
یعنی چی پا میشی میری خرید؟
اصلا تو با خودت چی فکر کردی؟
اصلا تو فک کردی کی هستی؟
اصلا تو فک کردی یکی ازت تعریف میکنه باید جدی بگیری مغرور شی؟
اصلا تو باید اینقدر الان درسات رو مسلط باشی که هیچ چیزی توی رشته ات نباشه که تو بگی هنوز بلد نیستم...
اصلا تو.....

پووووف...غلط کردم بابا....

پ.ن. قطعا یه کم اغراق داشت اما کلیت داستان همین بود.....
  • الی

نظرات  (۱)

پووووووف
چه رگباری ، چه حاضر .
پاسخ:
بله...بسیار حاضر...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">