طرحی از یک زندگی...

نقاط عطف زندگی...

يكشنبه, ۶ اسفند ۱۳۹۶، ۰۶:۴۱ ب.ظ

۱. من خیلی خجالتی و گم بودم...

تنها پناه من درس و کتابم بود...

همیشه سرم پایین بود...

یه بار تابستون سال سوم کارشناسی دوست دبیرستانم من و خواهرم رو دعوت کرد خونه ییلاقیشون....

رفته بودیم اونجا...قاعدتا چون سال بعدش من کنکور ارشد داشتم کتاب ریاضی مهندسی رو با خودم برده بودم که گهگاهی یه نگاهی بندازم...

تو الاچیق جلوی خونه ی دوستم که وسط یه باغ بود نشسته بودیم و من به خواهرم گفتم استرس دارم...چند روزه درس نخوندم...

گفت الان فقط لذت ببر....اصلا فکر نکن به چیزای دیگه....

سال بعدش خواهرم هم تهران درس میخوند....یه بار داشتیم میرفتیم خوابگاه...گفت چرا اینقد سرت پایینه....سرت رو بگیر بالا...اون درختا رو نگاه کن....اسمونو ببین....ببین روبروی خوابگاهتون یه کوچه است....ددارن یه خونه ی جدید میسازن....

حالا بهترین دوستای من درختا و اسمونن....حالا من از هر فرصتی برای دیدن علفا و سبزه ها و پرنده ها استفاده میکنم....


۲. رفته بودیم یه بازار خیلی ارزون...با یه دختر ایرانی...اون هی چیز میخرید برای خودش....من نه....اگرم میخریدم برای خانواده یا سوغاتی برای کسی دست به جیب میشدم....گفت بیا این لباس رو برای خودت بخر....گفتم نه نمیخرم میترسم بخرم و بعد خوب نباشه و پشیمون بشم.....گفت اگه بخوایم از ترس پشیمون شدن کاری نکنیم که کلا باید بشینیم یه جا و هیچ کار نکنیم....

بعد من فهمیدم غیر از حرف مادرم که همیشه وقت خرید میگفت اینقد اشغال نخرید یه طرز تفکر دیگه هم هست....بعضی وقتا باید برای خودت خرید کنی تا خودت رو و نیازهات رو محترم بشمری.....


موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۶/۱۲/۰۶
الی

نظرات  (۱)

هعععی
من هم این طوریم.خرید که میرم ، این رو برا داداش، این ر و برا آبجی..
اگه چیزی برا خودم میخرم میگم اونا هم داشته باشن...
خیلی وقت ها هم چیزی برا خودم نمی خرم ولی برا خانواده آره.
پاسخ:
شاید به نوع تربیت نسل های مختلف ربط داره...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">