طرحی از یک زندگی...

تجربه ی جدید من...

شنبه, ۵ اسفند ۱۳۹۶، ۱۱:۰۰ ب.ظ
ما سه زن بودیم که باید برای مراسم تولد یک دختربچه ی ۸ ساله تدارکاتاتی فراهم میکردیم....
قرار بود که من با امکانات موجود کمی تزیینات روی انجام بدهم...
من اساسا ادم تند و بد اخلاقی نیستم...
اما منطق به من میگوید هر کاری راهی دارد...
من به بچه گفتم که به نظرم این کار و این کار و این کار را بکنیم...
دوست داشتم احساس کند که نظرش برایم مهم است....
هی زن دوم ماجرا میپرید وسط معرکه که امروز روز تولد بچه است و تمام تزیینات و امور بر اساس ریز به ریز خواسته ی اوست...
هی من بچه را میبوسیدم و میگفتم عزیزم دیدی ضبر کردی یه چیز بهتر درست کردیم....
هی زن دوم میپرید وسط که نه...امروز روز تولد بچه است و ...
خوب بچه ی ۸ ساله چه میداند که مهمان های تولدش میخواهند با پذیرایی تمیز و مرتبی مواجه بشوند...
خلاصه دلم میخواست زن دوم را از پنجره بیندازم بیرون...
از سوی دیگر از خودم ترسیدم که ادم منعطفی نباشم...
ولی واقعا من چهره ی سازگار خانواده مان هستم....پس ادم غدی نیستم....
اصلا بچه باید بفهمد که موجود مهم و مهترمیست اما قطب عالم امکان نیست....
باید بفهمد که الزاما به تمام خواسته هایش نمیرسد....
همان طور که من مثل یک مگس کوچک چسبیده بودم به ویترین مغازه ی سر پیچ و عاشق کفش سورمه ای پاشنه بلند توی کفش فروشی زیبای شهر شده بودم و مادرم قاطع گفته بود حتی فکر نگاه کردنش را هم نکن....
سخت بود احترام بچه ی مردم را نگه دارم...
همان قدر که هوش و بلوغ و خوش زبانی متولدین دهه های اخیر ادم را تحت تاثیر قرار میدهد غد بودن و خود محوری و لوس بودن و قهر و نازشان هم روی اعصاب است....
  • الی

نظرات  (۲)

اساسا با زن دوم مشکل دارید شما؟ :)))
پاسخ:
اون روز اساسا باهاش مشکل داشتم.... :)
جشن در وطن بود آیا؟
باهوش اما لوس و خود محور ن خیلی از این نسل جدیدا...

پاسخ:
خیر...در وطن نبود...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">