طرحی از یک زندگی...

از هر دری....

چهارشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۶، ۰۶:۱۹ ب.ظ
۱. چی میشه که یه وقتایی یه چیزایی همون وقتی که میخوای یا حتی قبل ازینکه فکرشو بکنی به دست میان و یه چیزایی اونقدر به دست نمیان که تمام تن و روحت زخم و زیل میشه....

۲. رفتم ۵ دقیقه ببینمش...گفت بیا با هم بریم شام...بعدم میخواست یه چیزی بخره....ولنتاین خوبی بود با یک هم جنس عزیز....کاشکی تمیز تر و خوشبوتر بودم....

۳. بعضی وقتا که زنگ میزنم خونه و خلوته, شروع میکنم به تعریف کردن از خودم و اینده ی درخشان و خوشبختی و رفاهم و .... که والدین از داشتنم خوشحال باشن....یعنی حتی اگه یه مورچه هم ازم تعریف کرده باشه با اب و تاب میذارم کف دست مامانم که خوشحال بشه....

۴. به خدا من ۲۴ سالم بود....یه هو گذشت...حالا داره ۳۰ سالگی مثل تانک زرهی نزدیک میشه به من....و من چشم در چشم با لوله ی تانک....بِکَ یا الله....

۵. باور نمیکنم سرت شلوغ باشه....بحث فراتر ازین حرفاست کوچولوی من....
  • الی

نظرات  (۲)

  • امیرحسین بهشتی
  • من بیشتر از 30 سالگی از 40 سالگی می ترسم. دوست دارم حتی اگه داغون هم بودم اون موقع بتونم بگم زورم رو زدم زندگی جالبی داشته باشم و نشد یا شاید هم بتونم بگم زندگیم رو همون جوری که فکر می کردم درسته ساختم.
    من مامانم جزو اولین کساییه که هر مطلب وبلاگم رو می خونه همیشه. باید یه بلاگ ناشناس بزنم مثل شما راحت همه حرف ها رو بزنم!
    پاسخ:
    من یادمه ۱۶ سالگی و ۱۸ سالگی و ۲۰ سالگی برام شیرین بود...حس بزرگ شدن....۲۷ رو هم دوست داشتم...
    گمونم از حالا به بعدش دیگه حس بزرگ شدن نیست....حس ته کشیدنه....
    آره مثل جگر زلیخا آدم می پوکه بعد رسیدن دیگه شیرین نیست شاید حتی دیگه فرق نکنه.
    پاسخ:
    رسیدنش احتمالا بازم شیرینه...اما بعد با خودت فکر میکنی که ارزش این همه رنج رو داشت؟

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">