طرحی از یک زندگی...

حساب و کتاب...

چهارشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۶، ۰۸:۳۲ ق.ظ
هنوز تعطیلات قبلی تموم نشده و ترم شروع نشده که تعطیلات جدید شروع شده...
از اخر هفته قبل همه چمدون زیر بغل در حال خروجن...
من هر جوری فک میکنم میبینم من باید الان خونه بودم....
تنها به خاطر تولد یه دوست که گفته اگه نیای برای تولدم نمیبخشمت من موندم اینجا یه لنگه پا...
اینقدر دلم تنگ شده که فک میکنم یه چاقو تا دسته توی قلبمه و دارم تلاش میکنم سر پا بمونم...

امروز یه دختر ایرانی رو دیدم تو حیاط...دختر ایرانی چیز نایابیه اینجا...
تا منو دید نگاهش افتاد به ناخونام که بهشون برق ناخون زده بودم....
گفت شماره ی مامانتو بده تو تلگرام یه صحبتی در مورد دخترش باهاش بکنم...
چه خنده دار....چه شوخی جالبی....

  • الی

نظرات  (۱)

همین که مثل تعطیلات کریسمس ننوشتین همه رفتن و من قراره بمونم خوشحال کننده بود:) 
پاسخ:
:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">