طرحی از یک زندگی...

یاد باد...

شنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۹۶، ۰۷:۱۹ ق.ظ
پارسال یه مزرعه کوچولو داشتم...یاد باد روزایی که با ذوق بذر میخریدم و میکاشتم...روزایی که زمین رو صاف میکردم و اب مییختم پای بذرا...یاد باد که هر بار بعد این کارا تا چند روز از کمر درد نمیتونستم راه برم.....
چه روزهایی که با صدای رادیوچهرازی هرس میکردم و علف هرز میچیدم و مشغول بودم....
امسال ندارم متاسفانه....هم که نمیشد تنهایی زمین بگیرم...هم اینکه ترسیدم باز دست تنها کمر درد بگیرم....هم که پارسال تا کاشته هام به مرحله رشد میرسیدن غیب میشدن و یه حیوونی چیزی میومد میچیدشون....

اما هنوز خرید میرم گاهی...دست بند و دامن میخرم گاهی....
خواب میبینم شبا خیلی....دیشب خواب ایکس رو دیدم....مثل یه نقطه ی خنک و روشن و ارامش بخش بود توی هزار تا خوابی که دیشب دیدم....به طرز عجیبی خواب دوستای کارشناسیمو هی میبینم...هر شب خواب میبینم باز کنار همیم....خواب اشپزی....خواب خانواده....خواب ایگرگ....ایگرگ جان غمگین و ارام.....خواب مادربزرگم...که اصرار داره تو همه خوابا کنار من بشینه....



پ.ن. یکی از دوستان عزیز گفته که پارسال از مزرعه و خریدات بیشتر مینوشتی....در این راستا این رو خدمتشون نوشتم....
  • الی

نظرات  (۳)

من یادم نمیره، اولین پستی که از اینجا خوندم، درباره ی حیاط دانشگاه و مزرعه نوشته بودی.2 سال پیش. دیگه از همون موقع عاشق حال و هوای اینجا شدم تا همین الان که در خدمت شمایم:)
پاسخ:
اخی...ببخشید که کار از مزرعه شروع شد اما به اینجا کشید :)
جریان زندگیه دیگه..که تو اینجا قشنگ حس میشه.اگه داستان توی همون مزرعه می موند که خوب نمیشد:)
پاسخ:
چه تعبیر قشنگی  :)
حق با نرگس خانمه، زندگی ادامه داره....
پاسخ:
بله...ادامه داره...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">