طرحی از یک زندگی...

امروز خود را....

پنجشنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۶، ۰۶:۵۳ ب.ظ
بالاخره با دو عدد قرص مسکن خوابم برده بود و ظهر با صدای ویبره ی گوشی بیدار شده بودم...
جلسه داشتیم....
دوش نگرفته و بیمارگونه اماده شده بودم....
نه صبحانه و نه نهار...فقط یک ادامس خوشبو میجویدم که ازار دهنده نشوم....
توی جلسه گفته بودند کار را باید تا امشب اماده کنی...
گفته بودم خواهش میکنم توجه کنید که من خیلی مریضم....
همیشه هم مشکل این هست که از طرز رفتار من دردم مشخص نیست....
گفته بودند راه ندارد و تهش این است که کارت را بدهیم جی انجام بدهد... جی پسر کره ای دوست داشتنی و جنتلمن...
گفته بودم نه....خودم انجام میدهم....بالاخره شب تمام شده بود...
به یکی ازایرانی ها سپرده بودم که قرص مسکن از ایران برایم بخرد....
گفت خانوم فلانی شما مشکلی دارید که قرص مسکن میخواید اون هم فقط همین مارک خاص؟
نشد بگویم که ۱۵ سال هست که هر ماه همین قرص مرا زنده نگه داشته....
و چنین میرود بر ما.....
  • الی

نظرات  (۱)

قبل ترا از خرید می گفتین از مزرعه از باغچه.....

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">