طرحی از یک زندگی...

تماشاچی...

سه شنبه, ۱۷ بهمن ۱۳۹۶، ۰۸:۰۸ ب.ظ

چند وقت پیش فیلم مهتاب رو دیدم...یا همون moonlight....

قصه ی این که زندگی چه طور میگذره به یه بچه آدم از کوچیکی تا مرد عضلانی و قوی و شاید تکیه گاه شدن....

کی خبر داره تو لحظه هاش چی گذشته؟

حتی خودش هم نمیدونه....خودش هم نمیفهمه...خودش هم یادش میره....

دنیای ما که مثل یه فیلم اسکاری فیلمبردار قهار و کارگردان و تهیه کننده نداره....

به ما گفتن یه نفر هست که ما رو میبینه...شایدم فیلم نامه رو اون نوشته...شاید کارگردان هم باشه...اما هیچ کس دقیق نمیدونه....

چند روز پیش یکی توی متن یه حرفی گفت "مثلا تو رُک هستی و البته این خوبه"...

چه جالب...پس خمیر مایه ی من در حد رک بودن سرشته شده تاکنون....شایدم ژنتیک خودشو نشون داده....

بچه که بودم یه دختر لاغر نحیفی بودم که گاهی میشنیدم از بقیه که وقت دنیا اومدنم کسی خوشحال نشده....چون دختر دوم بودم...بعد از سِقط شدن یه پسر...میدونستم برای تولد بچه ی بعد از من که پسر بوده پدربزرگم هدیه داده بوده...

حاصل ازدواج یه دختر عمو و پسر عمو که مادر جفتشون برای هم چشم و ابرو میومدن و نوه های دیگه رو از بچه های این دو تا بیشتر دوست داشتن که بگن "نیستی در حدم" و ...

خواهرم خیلی مستقل بود و من خیلی خجالتی و دنبال تکیه گاه....خواهرم خیلی وقتا به مامانم میگفت بگو هر جا من میرم این نیاد دنبالم....به شرطی فلان کارو میکنم که این نیاد دنبالم....من با بچه های همسایه ها عروسک بازی میکردم دعوا میکردم گاهی حرفای زشت یاد میگرفتم قصه های بد میشنیدم و خواهرم تنها با دو سال اختلاف سن, مثل یک دختر بالغ جدا از دنیای بچه ها بود....

مامانم همیشه در حال مقایسه ی ما با بقیه و ما با همدیگه بود....همون طوری که میگفت مثل دخترخاله تون زرنگ باشید .... همون طورم هی به من میگفت که مثل خواهرت باش...یادمه من ده سالم بود....تو عقد داییم با برف شادی شیطنت میکردیم و میخندیدیم با هم بازیهام.... بعد از مراسم مامانم به من گفت همه گفتن هر چی دختر بززرگتون فهمیده و بزرگه دختر کوچیکتون نسنجیده و سر به هواست....

سر به زیر شدم....سر به زیر شدم...سر به زیر شدم....اونقدر که یه بار مامانم گفت همه میگن چه قد دختر کوچیکه شون ساکت و مغرور و سرده....من بزرگ شدم....من پوسته ی دور خودمو شکستم با همین تقلاهای حاصل از درد....


پ.ن. من اینجا مینویسم که ذهنم اروم و خالی بشه....وگرنه زندگی فقط همین یه تصویر نیست....همین زندگی و همین آدمها چه لطف ها و کمک ها و بزرگیها که در حق من نکردن....این فقط یه خاطره بود.....

  • الی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">